Dr.Ray
از خانه که بیرون نمی روم؛ موضوعی هم برای نوشتن پیدا نمی کنم. میل به نوشتنم شدید وابسته شده به دیده ها یا شنیده هایم، به تماشای رفت و آمد آدم ها.هوای بیرون چیزیست میان مه،باد و آفتاب. گفنه بودم هوای این شهر غریب آشنای دلم است؟گفته بودم که چه اخلاقش شبیه اخلاق سگی من است؟ هیچ وقت تکلیفش روشن نیست. می گذاردت زیر بار سنگینی چتر و بارانی؛حتی اگر خورشید آن میانه آسمان بتابد و عرقت را در بیاورد.هم خانه ای دارم در اتاق شماره C؛ می شود رویروی اتاقم. حضورش را پیش از این به وقت خالی کردن صندوق نامه دریافته بودم. خانم دکتری که برای گذراندن یک دوره درماتولوژی آمده است و دائما نامه هایی از بانک و بیمارستان و یک موسسه تحقیقاتی دارد. هنوز او را ندیده ام. هیج وقت خانه نیست. گاهی با مردی می آید و به سرعت هم می رود و صدای انعکاس خنده هایش را در سکوت آپارتمان بچه درس خوان های عبوس جا می گذارد.
دراز کشیده بودم روی تخت و داشتم به همه بدبختیهایم فکر می کردم که آمد و همراهش ،هجومی از صداهایی نا اشنا وارد سکوتم شد. تخیلش می کنم. باید سی و چند ساله باشد. انگلیسی با لهجه اهالی جنوب انگلند، قد کوتاه باید باشد چرا که صدای پاهایش خبر از پاشنه های بلندی می دهد و سبکی آن صدا می گوید که باید ظریف باشد، شاید چهل و چند کیلو. در تخیلم او را با موهای بلوند کوتاه تصور می کنم و چشمهای آبی خندانی که همیشه خالی اند. مرد اما حکایت دیگریست. صدای خش دارش و لهجه عجیبش تصویر مردی سیاه پوست و دو رگه را به ذهنم می آورد. یک مهاجر شاید. فذم هایش عجیب آرام ، محتاط و سنگین است. صدای قهقهه زن از آن هاست که کبوتر ها را بلند می کند. یند دلم پاره می شود هر بار که ناگهان خنده اش را رها می کند در این فضای خالی.
خانم دکتر چندان جدی نمی گیرد. معتقد است جدی بودن هر چیز تنها وابسته است به نگاههای تو. می توان به جدی ترین چیزها طوری نگاه کرد که انگار تنها تفریح اند و بالعکس؛همه شوخی های عالم هم برای نگاههای جدی، می شوند مسأله ای جدی. مرد از جنس احتیاط است؛ باید مهندس باشد. از آنهای که می نشنند پشت صفحه ای و به دکمه ای ماشین ها را به حرکت در می آورند. و علت هر حرکت را می توانند روی آن صفحه جستجو کنند و اگر حرکتی بر خلاف میل و اراده اش شکل بگیرد می روند پی علت و معتقدند علت در همان نزدیکی هاست. صدایش کلافه است. شاید دلش می خواست زن کمی جدی تر باشد. شاید سکوت اینجا معذبش کرده و انتظار دارد که زن این خنده ها را بگذارد برای آن لحظه های درون اتاق خوابشان.
به نظرم زوج ناهمگونی می آیند. خانم دکتری این چنین قضا و قدری که خود را سپرده است به پشامدهایی که ممکن است حتی قابل کنترل باشند و آقای مهندسی که دائما وضعیت را تحلیل می کند. می دانی تلخش کجاست؟! آنجا که این یکی بگوید چه سختگیرانه به دنیا می نگری و آن یکی نیز پاسخ دهد دنیا به سادگی خنده های بی دلیلِ تو نیست. اصلا مگر می شود کسی مثل تو باشد اینطور چشم بسته به روی علت ها و تن داده به شده ها و شدن ها؟
شق دیگری هم دارد این. شاید همه بی پروایی زن و آن حس سبک رهایی علتش در اعتمادش به مرد باشد. مین جمع کنی که پیش از آنکه تو قدم برداری همه چیز را با دقت پاک می کند. شاید مرد هم اصلا از اینکه طبیعتش اینجا به درد خور بوده است راضی و خشنود باشد. مین پاک کن و دونده. که این یکی می دود به اعتماد آن دیگری و آن دیگری هم وظیفه ای نانوشته در سرشت خود دارد. و اینجا می شود هم زیستی دو موجود که بقا را تضمین می کند.حال اگر زن بخواهد خودش مین جمع کم خود باشد چه؟! حضور مرد بی فایده می شود!؟ انگار این تعادل بالکل به هم می خورد. علت ها در هم می پیچند. چیزی بی کار در این میانه میدان قرار می گیرد که عجیب می شود مانع کسب. وظایف نانوشته نقض می شود. یکی قابلیت خود را از دست می دهد.*
صداها دور می شود. خانه را ترک می کنند. در که بسته می شود تخیلم از کار می افتد. برای نوشتن به صداهاشان محتاج بودم.
* دیگر نمی توانم آرامت کنم.