Volver
بازگشت به چه چیز؟ بازگشت به زنانگی؛ به روی خاک آمدن. دنیای پس از مرگ را رها کردن و چسبیدن به همین دنیایی که با همه تلخی هایش برای زن باور است؛حقیقت است. فیلم با تیتراژ بسیار زیبایی آغاز می شود. زنانی در فبرستان؛مشغول پاک کردن مقبره عزیزانشان. زنانی که مقبره ها برایشان واقعیت مرگ است و عزیز است،نه هولناک.زنانی که سوگواری را با شادی زندگی می کنند. سوگوارانه ی مرگ برایشان می شود روزمره. عاداتی که با جهد و رضایت بدان تن می دهند و دل قوی می دارند بر اینکه روزی کسانی بر مقبره های خودشان بگریند. داستان زنانی که از خلال حسادت هایشان چیزی به نام زنانگی آنها را به یکدیگر نزدیک می کند. سال ها چون مرده ای زندگی می کنند تا شاید خاطره آن روزهای زنده بودنشان همیشه نشان شکوه باشد و دردها و خشم ها و کودکیشان را زیر لوای سوگواریشان پنهان می کنند.
بازگشت فیلمی است در رسای سرزندگی زنانی که عادات را زندگی می کنند و شوک های زندگیشان را به عادت بدل می کنند. هر کدام سری را با خود به یدک می کشند. ریموندا زن جوانی که با دخترش و همسری نا خوشایند زندگی می کند. همه او را دوست دارند. جدی و در عین حال سهل گیر است. همه چیز برایش بدیهی است و مرگ بیش از همه. بعد از آنکه جنازه همسرش را در آشپزخانه پیچیده در خون می بیند فریاد می زند و سپس میان مادر و همسر ناراضی، مادر بودن را انتخاب می کند و کوتاه نمی گذرد که شوک درد مرگ و هولناکی جنایت برایش تبدیل می شود به حقیقتی اجتناب ناپذیر. زن است به تمام معنا. پس از درک فاجعه خود را جمع و جور می کند؛خود را درگیر اخلاقیات و احساس گناه نمی کند و مادرانه اش را ؛زنانگی اش را به کمال می رساند. برایش حقیقت بهت آور و ترسناک تبدیل به واقعیتی روزمره می شود. خواهرش سولینا اما ترسوتر است. زندگیش در کودکانه می گذرد. حنی پس از خوابیدن در کنار مادری که چون روحی ناگهان از ناکجا سر در می آورد، هنوز مطمئن است که او مرده. اویی که از مرده ها وحشت دارد پذیرای درکش از روح مادرش است. همان حقیفت غریب زنانه که فاصله میان رویا و واقعیت برایشان معنایی ندارد. تنها چیزهایی را باور می کنند که بخواهند. تنها چیزهایی را دوست دارند که می خواهند دوست بدارند. او متعلق به دنیایی است که برایش حقیقت آنچیزی است که رخ می نماید. واقعیت همان است که در لحظه بر او آشکار می شود. حقیقت زنانه عشق...جقیقت زنانه باور... که اگر قرار بود به جای ابراهیم سارا اسماعیل را به قربانگاه ببرد،هیچ گاه داستان ایمان شکل نمی گرفت. که برای زن ایمان زمینی تر است. در زیستگاهش، در همان چهار اتاقی که از آن خود می داند، در عاداتش خلاصه می شود. او خود را زندگی می کند. زندگی را زندگی می کند.آگوستین اما روی مردانه تر این داستان است. با همه افسانه سازی هایش پیرامون مرگ و مادر گمشده اش او مردانه تنهاییش را به یدک می کشد. روی زنانه اش به هنگام افسانه پردازی هایش پیرامون مرگ خودش را نشان می دهد. گاهی فکر می کنم افسانه ها نطفه شان در همین حقایق در هم برهم ذهن زنانه بسته می شود و شاید از میان رختخواب ها و میزهای غذا به ایده بدل شده و مردان را در خود مستحیل می کند.
زنان دیگر این داستان هم نشان می دهند که چطور به رازهای هم احترام می گذارند اما میان خودشان. انگار به وقت اشتراک راز،زنان می شوند یک تن. همه می دانند چه چیز در پس تمام این شدن ها و نشدن هاست.استفاده از رنگ های زیبا و تأکید بر رنگ قرمز که شاید نمایشی باشد از زندگی،فضایی غنی و پر رونق را به تصویر می کشد.دیالوگ های فراوان، دیالوگ هایی که باعث تأکید بیشتر بر روزمرگی ها و نهایتا زنانگی پس آن است،از ویژگی های دیگر این فیلم زییا و تأثیر گذار است. از بازی روان و نرم بازیگران نباید غافل شد. همه چیز قابل باور است در این فضا؛ حتی فانتزی ترین اتفاقات.
در پس تمام اتفاقات برای هر زنی، نگاه سهل ممتنعی نهفته است. سادگی پیچیده در لفافه. بر داشته شدن مرز میان واقعیت و افسانه. و این همان چیزیست که زنان را برای مردان پیچیده می کند. سادگی غیر قابل درک. این است که دنیای زنان می شود آن سیاره دور دستی که تنها زمانی پا بدان خواهی نهاد که جزئی از این روزمرگی ها شوی و همه اسرار آن نهفته در صندوقچه باور های ساده است. باورهای ساده ای که پی خدا و ابدیت در آنسوی دریاها نیست. همه چیزش خلاصه می شود در آن متعلقات کوچک که هر زنی یه پشتوانه آن با همه چیز روبرو می شود. از آن با جان و دل دفاع می کند. این می شود که هر زنی خود خداییست؛خدای چیزهای کوچک و او خود را فرمانروای بی کم و کاست این جهان خود ساخته می داند.