Children of Men

در فیلم بچه های انسان آلفونسو کوارون که بر اساس داستانی از پی .دی.جیمز ساخته شده است دهکده لیبرال کمونیستی، خود انگلستان است. داستان فیلم در سال 2027 می گذرد. نژاد بشر نابارور شده است. جوان ترین فرد ساکن زمین که هجده سال پیشتر به دنیا آمده بود به تازگی در بوئنوس آیرس به قتل رسیده است. انگلستان در وضعیت اضطراری دائمی به سر می‌برد: جوخه های ضد تروریستی، مهاجران غیر قانونی را تعقیب می‌کنند، قدرت دولت جمعیت رو به کاهشی را اداره می کند که در لذت‌جویی سترون زندگی را به بطالت می‌گذراند. آسان‌گیری لذت‌جویانه به علاوه شکل های‌تازه ای از آپارتاید و کنترل اجتماعی مبتنی بر ترس-آیا جوامع ما در حال حاضر به همین سمت نمی روند؟ ولی فکر بکر کوارون همین جاست: " بسیاری از داستان هایی که درباره آینده پرداخته شده است حول چیزی مانند برادر بزرگ‌تر دور می‌زند ولی به نظر من این نگرشی قرن بیستمی به جباریت است. جباریت امروز دارد چهره مبدل تازه‌ای پیدا می‌کند- جباریت سدهء بیست و یکم مردم سالاری نامیده می‌شود[1] ". به همین دلیل است که فرمانروایان جهان کوارون، دیوان‌سالاران یونیفورم‌پوش یکنواخت  " توتالیتریسم" اورلی نیستند بلکه مدیرانی روشن‌اندیش، مردم سالار و فرهنگی‌اند که هر یک "سبک زندگی" خاص خود را دارد. وقتی قهرمان فیلم با یکی از دوستان سابق خود که حالا از مقام‌های بلندپایهء دولت است دیدار می‌کند تا از وی اجازهء ویژه‌ای برای یک پناهنده بگیرد وارد جایی مانند یکی از آن اتاق‌های زیر شیروانی همجنس‌بازهای طبقه بالای منهتن می‌شویم که در آن، مقام مزبور لباس غیر رسمی بر تن با هم اتاقی فلجش پشت میز نشسته است.

بچه های انسان آشکارا فیلمی درباره ناباروری به عنوان یک مشکل زیست‌شناختی نیست. ناباروری در فیلم کوارون درباره همان چیزی است که مدت‌ها پیش فردریش نیچه آن را تشخیص داده بود. نیچه دریافت که چگونه تمدن غرب در حال رفتن به سمت واپسین انسان است، موجود دلمرده ای که هیچ‌گونه شور یا پای‌بندی بزرگی ندارد. وی ناتوان از رؤیاپردازی و خسته از زندگی، به هیچ وجه خطر نمی‌کند و تنها در پی آسایش و امنیت است؛ واپسین انسان‌ها مظهر تساهل با یکدیگرند: « اندگی شرنگ ِ گهگاهی، رؤیاهای شیرینی می سازد. و شرنگ زیاد در پایان، مرگ شیرینی به ارمغان می آورد. آنان روزها لذت های اندکی می‌برند و شب‌ها لذت‌های اندکی، ولی به سلامت‌شان هم توجه دارند. واپسین انسان ها با چشمکی می‌گویند " ما خوشبختی را کشف کرده ایم"[2]».

برای مردان کشورهای جهان اول حتی تصور آرمانی عمومی یا جهان‌شمول که فرد حاضر باشد جان خودش را فدای آن کند دشوار است. در واقع، شکاف میان جهان اول و جهان سوم هر چه بیشتر به  تقابل میان زندگی طولانی و رضایت بخشی آکنده از ثروت مادی و فرهنگی داشتن یا زندگی خود را وقف آرمانی متعالی کردن باز می‌گردد. آیا این همان تضاد میان آنچه نیچه هیچ انگار « منفعلانه» و « فعال» می‌خواند نیست؟ ما غربیان،  واپسین انسان‌های غرق در لذت‌های احمقانهء روزمره‌ایم حال آنکه مسلمانان تندرو حاضرند هز خطری را به جان بخرند و تا پای نابودی خودشان پیگیر مبارزه‌ای هیچ انگارانه باشند. در این تقابل میان «خودی‌ها» یعنی همان واپسین انسان‌های ساکن جوامع اختصاصی تحت حفاظت ضد عفونی شده و «غیر خودی‌ها» آنچه به تدریج دارد از بین می‌رود طبقات متوسط قدیمی و خوب است. « طبقه متوسط تجملی است که سر مایه‌داری دیگر تاب تحملش را ندارد»[3].

در بچه‌های انسان یگانه مکانی که حس غریب آزادی در آن حاکم است بِکسهیل در نزدیکی دریاست، نوعی قلمرو آزاد شده بیرون از سرکوب فراگیر و خفقان‌آور. این شهر را که با دیواری از بقیه سرزمین‌ها جدا و به یک اردوگاه پناهندگان تبدیل شده است ساکنانش که مهاجرانی غیر قانونی هستند اداره می‌کنند. در این شهر زندگی با تظاهرات نظامی بنیادگرایان مسلمان و البته با اقدامات همبستگی‌خواهانهء راستین شکوفا می‌شود. شگفت نیست که موجود نادر یعنی کودک تازه متولد شده در همین شهر پیدا می‌شود. در پایان فیلم، نیروی هوایی بِکسهیل را بی‌رحمانه بمباران می‌کند.

 

خشونت- اسلاوی ژیژک- ترجمه علیرضا پاک نهاد



[3]John Gray,Straw Dogs(London: Granta,2003), p. 161

Blue Valentine

فیلمی درباره رابطه زناشویی .درباره رابطه‌ای که به آفت ایستادگی برای خاطر شاهدِ بیرونی مبتلا می شود - آنطور که راجر ایبرت می پندارد- رابطه‌ای که از همان ابتدا برای گریختن آغاز شده بود. برای گریختن سیندی از دنیای غم گرفته، پیر و پر از محدودیت خانه، برای گریختن او از پارتنر همه فن حریف و ورزشکاری که فکر می‌کند زندگی تنانه یعنی آن لحظهء I'm done  گفتن و این می‌شود که دانشجوی رادیولوژی تن می‌دهد ‌به ازدواج با یک نقاش ساختمان که از دیدِ بینندهء هوشمند، عاشقانه‌ای ابلهانه را بنیان رابطه می‌داند. عاشقانه‌ای که ازدواج را ایستگاه پایان می‌داند. حال آنکه سیندی عشق را -نه بهتر بگویم رابطه را- قطاری می‌داند در حرکت که قادر است در ایستگاه بایستد اما موقتاً. فیلم قرار نیست از تلخیِ تلخکامی رابطه‌ها چیزی بگوید. فیلم از واقعیت جاری در زندگی زنان و مردانی که ازدواج را اهرمی برای گریز از خود می‌دانند حرف می‌زند. از آن‌هایی که می‌ایستند به جای راه رفتن و همه هیجان و دیوانگی را رها می کنند و می‌خواهند در گوشه‌ای؛ در آغوشی آرام بگیرند بی آنکه بدانند اگر سوار بر این قطار نباشند و تن به اینرسی حرکت درون قطار ندهند برای همیشه در ایستگاهی ساکن و بی‌رونق متوقف می‌شوند. شاید اگر "دین" بیشتر تن به تحرکِ جریان زناشویی می‌داد هیچ‌گاه این چنین گرفتار این دورِ باطل نمی‌شد. آنجا که با سماجت می گوید " من با تو ازدواج کردم، قرار نبود که ازدواج کنیم اما حالا تو همسر داری و فرانکی دخترمان یک پدر" نشان می‌دهد که او درجا زده است. دیگر جوش جریان ِجدید را نمی‌زند. با بردن سیندی به اتاقی  با دکوراسیون ِکودکانه در  متلی خنده دار سعی دارد همان ایده های کودکانه را نشان دهد که فکر می‌کند از طریق آن توانسته دل  سیندی را شش سال پیش برباید. اما سیندی گذشته است ... از آن دورانِ فرارها گذشته است ... پدر مستبد او دیگر فریاد نمی‌زند بلکه با کپسول اکسیژن نفس می‌کشد، سیندی دیگر نیازمند شاهدی نیست برای مشاهده او از اینکه فرزندش پدری دارد و او نیز همسری. دکتر بیمارستان او را استخدام کرده است؛ اما نه به خاطر تخصصش شاید بیشتر به این خاطر که می‌خواهد با او هم‌خوابه شود. سیندی آنچنان غرق است در این نخواستن‌ها و حرکات تک نفره در رابطه که دیگرانِ اطرافش را نیز به این باور رسانده است که مردِ زندگی‌ش اصلاً آدمِ مهمی نیست.

نقطه اوج داستان آنجاست که سیندی پارتنر اولین‌اش -بابی- را می‌بیند؛ مردی که شاید برای فرار از او تن داده بود به ازدواج با دین که رمانتیسم کودکانه و گاهاً ابلهانه ( از دیدِ خودِ سیندی) او به نظرش سرگرم کننده می‌آمد. دینِ شاد، رمانتیک و سمج که تن به کتک‌های رقیب خود می‌دهد.  سیندی با دیدن بابی  می‌خندد و خجل همچون آن دخترک دانشگاهی  که شش سال پیش بزرگ شده است، از زندگی‌ش می‌گوید. و جالب‌تر اینجاست که در شبی که باید برای معاشقه جانانه با دین آماده شود از بابی و ملاقاتشان حرف می‌زند و تمام آنچه در مورد دین حس می‌کند به بابی نسبت می‌دهد؛ He looked like a looser - این آیا برای راضی کردنِ مردی که نارضایتی و عبور را در تمامی حرکات همسرش می‌بیند، کافی‌ست؟! آیا هیچ مردی هست که خود را به تمام لایق زنی بداند؟! دین میل به بازگشت دارد، به بازگشت به دورانی که فکر می‌کرد همدیگر را دوست داشتند. دین هنوز همان‌گونه سیندی را دوست دارد که پیش از این دوست می‌داشت. روزی سیندی به خودش می‌گفت دین مرا همانقدر دوست دارد که همیشه دوست می‌داشته و اکنون با تلخی می‌گوید: او مرا دقیقا همانگونه دوست دارد که همیشه داشته است. اولی توامان است با شادی کودکانه رسیدن به ایستگاه و دومی همرا است با تلخیِ دلی ناراضی از ایستادن در همان ایستگاه. اینجاست که دنیای پیچیده زنانه از آن سادگی و به زعم ایبرت خطی بودن زندگی مردانه جدا می شود.

من با  حس درد این فیلم را تماشا کردم و یاد آن لحظه های فیلم ص.ک.ص اند دِ سیتی افتادم که کَریه به آقای بیگ که کنترل تلویزیون را در دست دارد با حالتی شماتت‌بار می‌گوید: نمی‌خواهم شبیه زوج های ملال‌انگیزی شویم که بی تلویزیون نمی‌توانند زندگی کنند. و این ترس از ملال از خود ملال مخرب‌تر است. پیش از آنکه رابطه زناشویی یه ملال کشیده شود این ترس است که می‌خواهد برای گریز از این ملال تن به ماجراجویی حتی از نوع خطرناکش دهد. درد اینجاست که حتی با ماجرا نیز چیزی عوض نمی‌شود؛ این حرکت ملتهب تنها ارمغانش گسستگی‌ست. به هم خوردن تعادل به ظاهر ملال انگیز اما حیاتی رابطه.

زیبایی فیلم در آن دوربین های کاشته شده در نزدیکی صورت هاست و بی انصافی‌ست، اگر به انتخاب درست بازیگرانش اشاره‌ای نشود. رایان گاسلینگ با آن چشم‌های معصوم که همیشه انگار در بهتی ناگشوده دست و پا می‌زند باید برای نقش دین انتخاب می‌شد و میشله ویلیامز هم به حق نقشی بی‌بدیل را بازی کرد. نقش زنی گمشده که هیچ‌گاه ندانست برای چه باید پیش رفت یا ایستاد. من همیشه دوست دارم موسیقی فیلم‌ها را جداگانه بشنوم تا قدرت تصویر سازی آن را محک یزنم. اعتراف می‌کنم موسیقی متن فیلم حتی آن آهنگ‌های پاپ رادیویی‌اش بسیار تأثیر گذار و متناسب با تصاویر بود.

رابطه حرکت دائمی نیست. رابطه ایستادن در جای ابتدایی نیست. مقصدی  معین برای آن متصور نیست که فکر کنیم با ازدواج یا هر قرار داد دیگری می‌توان آسوده آن را بوسید و کناری گذاشت و شاید فراموش کرد. رابطه میان زن و مرد حرکت به گاهِ حرکت و ایستادن به وقت ایستادن است و آن‌کس می‌تواند از این وادی پر تنش و حتی دلپذیر بگذرد که خود را بسپارد به این جریان بی آنکه چشمهایش را ببندد. هیچ چیزی پایانی ندارد. رابطه می‌تواند ققنوس‌وار خود را به آتش بکشد و از نو زاییده شود. می‌تواند شعله بر کشد بی آنکه آن همه چیز را درون لهیب شعله ها ویران کند. تلخ آنجاست که این ایستادن‌ها و دوباره به راه افتادن‌ها بسیار سخت‌تر است از جایی ایستادن و یا فرار کردن های دائمی. مبارزه علیه نیروی جاذبه، مبارزه علیه آن کشش تسلیم شدن به ایدهء مقصد است. شاید باید به خودم بارها گوشزد کنم که مقصد لذت راه نمی شود و لذت راه بی امید مقصد ناممکن است. گوشزد کنم که چشمهای شسته شده نیاز هر روز رابطه است و اینکه رسیدن در این وادی، کلامی بی معناست. همچون رسیدن برداری در فضا به آن نقطه خالی انتهاست که هم هست و هم نیست و هیچ توضیحی برای چرایی این امرِ ناگزیر وجود ندارد. هیچ‌گاه نمی توانم از مقایسه خود با خودی که زمانی بوده‌ام باز ایستم که برای من این قیاس امری حیاتی است برای نگاه داشتن آنچه اکنون دارم و ممکن است فردایی دیگر برای آن  وجود نداشته باشد.