Lantana
داستانی پیرامون روابط آدم ها...این باور را به یقین تبدیل می کند که دنیای آدم ها آن قدر کوچک است که هیچ رازی سر به مهر باقی نمی ماند. دنیایی که اسرار،بیانگر تاریکی مطلق اند که تابش آفتاب بدان ها الزامیست که کسی را توان گریختن از آن نیست و روشنایی همیشه معنای مطلوب را در خود ندارد.داستان؛ پلیسی آغاز می شود. پاهای زنی در میان بوته های خار با آن تیتراژ عجیب تو را وارد فضای فیلم های جنایی می کند. شبیه به فیلم مخمل آبی لینچ آغاز می شود. رازآلود... جنایت اتفاق می افتد اما نه به شکل معمولش. جنایت آدم ها در حق یکدیگر؛ نامش رابطه است. سبکی تحمل ناپذیری که تو را وادار می کند بخزی به دنیای پنهانی ها. مرد به زنش خیانت می کند اما از آن لذت نمی برد و پنهان می کند چرا که از دیدگاهش خطاست. هنوز می خواهد حفظ کند،چیزی را که مدت هاست در کما فرو رفته است. زن خشونت همسر، سردی و بی مهریش را می بیند و پناه می برد به روانپزشک . پنهان می کند. زنجیره ای از پنهان کاری ها... زن مثل تمام زنهای دیگر عالم سردی را از حس حضور زن دیگری می داند. اشتباه همیشگی... حضور زن دیگر در زندگی مرد خود معلول است؛ نه علت. معلول طبیعت روابط، معلول همه آن عادت شدن ها شاید، حضور زن دیگر خود معلول حضور سردیست و نه علت آن. در جایی دیگری رابطه غریب دیگری حضور دارد. زن و مردی تحصیل کرده؛ زن روانپزشک و مرد یک هارواردی تمام عیار که عبارات ساده را زیبا بیان می کند. زن در جایی می پرسد آیا این هم خواب نشدن ها،مرد را آزار می دهد یا خیر و مرد با آرامش پاسخ می گوید که عشقش در جایگاهی بالاتر قرار دارد. اما حقیقت آن است حتی با پذیرش سخن مرد باز جایی در پایان فیلم می بینیم که مرد هم خوابگی با دیگرانی به جز همسرش را تجربه کرده است. جنایت در جایی بسیار عمیق تر و پنهانی تر ریشه دوانیده است. جنایتی با علتی طبیعی تر از طبیعت. طبیعت انسان مبنی بر میلش به ملال...به راضی نشدن،به زیاد خواستن... همه به نوعی از عاداتشان فرار می کنند و در جایی دیگر اما؛چسبیده اند به همین روزمرگی ها. در جلسه تراپی سونیا، والری از او می پرسد که اگر همسرش به او خیانت کرده باشد چه می کند...همان کلیشه شنیده می شود" او را ترک می کنم اگر مطمئن شوم" و خود بهتر از هرکسی می داند که هیچ گاه اطمینانی در کار نخواهد بود،که یقین برای هر کس از خواستن منشأ می گیرد. اگر نخواهی باور کنی باور نخواهی کرد و در ادامه از او پرسیده می شود که آیا هنوز همسرش را دوست دارد و اینجاست که زن فکر می کند....فکر می کند... فکر می کند و تو تنها در پایان داستان آنجا که همسرش که از قراری پلیس رسیدگی به پرونده مفقود شدن والری؛ تراپبست همسرش است در کاست ضبط شده سخنان او می شنود..."بله" اما همان پاسخ مثبتی که هر لحظه تأخیر ذر پاسخگویی بدان به مثابه تماشای ویرانی و یافتن بهانه ماندن برای پرسش شونده است. سونیا مطمئن نیست که می رود؛ مطمئن نیست که می ماند؛ مطمئن نیست که دوست دارد. او رقصنده تنهاست و چیزی همچون شوک کشته شدن تراپیستش شاید بتواند زندگی نصفه نیمه ای به رابطه اش باز گرداند. والری و همسر هارواردیش؛جک؛از تنهایی دیگری رنج می برند. هر یک در دنیای خود زندگی می کنند. جک پنهانی به نقطه ای که دختر دوازده ساله اشان کشته شده است می رود . رنج نابودی رابطه ای که شاید هول کودکی می چرخیده و اکنون با نابودی کودک خود نیز رو به فناست.کودکان در جای جای فیلم حضور دارند. علت های ایستادگی در برابر جدایی. سونیا و لیون دو پسر دارند و سونیا در جایی آشکارا اعتراف می کند تنها چیزی که مانع رفتن می شود "بهانه " حضور فرزندانش است، در جایی دیگر خانواده فقیری نیز هست که نشان خوشبختیشان؛حضور کودکانشان است. بهانه های شیرینی که معصومیتشان مانعی برای باور کردن نقطه پایان است.
جذاب آنجاست که همکار لیون که زنیست تنها و پی مردی می گردد تا تنهاییش را التیام ببخشد، لیون را قضاوت می کند و از او می پرسد که چه چیز باعث می شود مردی خوشبختیش را نابود کند آنهم با دستان خودش؛نگاه غالب پیرامون روابط موازی. همیشه آن اولین زن که پنهانگر است و نارضایتی ها را پشت خنده ها و توجه هایش پنهان می کند محق است و آن دیگری در عذاب نگاههای خلقی باید زندگی کند و کلیشه وار این سوال را در خود تکرار کند که " پایان این ماجرا کجاست" فارغ از اینکه بی چارگیش در مطرح کردن چنین پرسشی نمایان است. چرا که هیچ گاه چیزی آغاز نشده بود. جین برای لئون وان نایت استندی بود که به دو شب ارتقا یافت. برای جین همه چیز جدی تر بود و این اما چیزی را تغییر نمی دهد. همیشه همه چیز جدی تر بوده است. چرا که رابطه ای مطمئن با مردی که هنوز او را عاشقانه دوست دارد را کنار می گذارد،چرا که برای او بهانه ای باقی نیست. پایان، پایان است.چیزی درون سینه اش نمی جوشد تا او را وادار به ماندن کند. او آزاد است و از تمامی زنهای این داستان تنهاتر. او تنهایی را از پشت پنجره و با نگاه به خوشبختی ساده لوحانه همسایه اش زندگی می کند.
پایان فیلم غریب نیست. مثل مگنولیای پل توماس اندرسن و شورت کاتز رابرت آلتمن آغاز می شود. با همان خط سیر موازی بودن دوربین ها و همراه بودن زندگی هایی که دورند و بسیار به یکدیگر نزدیک اما مثل آنها تمام نمی شود. عامیانه تر پایان می یابد. عملا به رابطه ها شوک وارد می شود. مردی همسرش را از دست می دهد اینگونه تازه در می یابد که چه مقصر بوده است برای همه آن لحظه هایی که حضور نداشته است، مردی دیگر از مکنونات قلبی همسرش باخبر می شود؛بازمی گردد تا با تنفس مصنوعی به زندگیش آن را زنده کند.آن دیگری ساده لوحانه بخشیده می شود من باب حماقتش و دوست داشته می شود. و اینجا زنانی هستند که فراموش می شوند. یکی برای خاطر همسری که هیچ گاه همپایه رقصش نخواهد شد چرا که از جنس دیگریست ؛ رابطه اشان دیگر از جنس ملال شده است. زن اما باور را رها می کند و می بخشد، آن دیگری سادگی را ادامه می دهد، یکی دیگر در تنهایی جان می سپارد و آن یکی پشت پنجره انتظار را زندگی میکند. شوک ها اما این را از یاد بیننده می برند که چیزی به نام مرگ رابطه پیش از این اتفاق افتاده است. چیزی پنهانی رخ داده است و حتی با قبول این فرض که شوک، زندگی را به رابطه بازگردانده باشد؛ باز این ادله را باید پذیرفت که مرگی پیش از این رخ داده که هنوز علت هایش پابرجاست.
همه می ترسند. هیچ چیز موحش تر از جنایتی نیست که با پنهانی ها آغاز شود. ترس از نادانسته ها، ماندن در تاریکی ...و گریز تنها راه است حتی اگر پایانی برای چنین گریزی متصور نباشد. تنهایی درد است اما ترس نیروی غالب است؛چرا که تصویری موحش تر از پنهانکاری امروز؛ تصویر فردایی بی رونق است. زنان داستان در تلخی دیگران، آن تلخی احتمالی زندگی خود را می بینند. این است رمز ایستادگی و تحمل همه سبکی ها.از خود گذشتگی به معنای شجاعت اینجا مهملی بیش نیست. درد مشترک؛ ترس مشترک؛ تنهایی مشترک و از آن بدتر داستان های مشترک است که یگانگی را از آنها می گیرد. شبیه یکدیگر می شوند. تنها؛ سنگین از درد و ترسان.


