Lantana

 داستانی پیرامون روابط آدم ها...این باور را به یقین تبدیل می کند که دنیای آدم ها آن قدر کوچک است که هیچ رازی سر به مهر باقی نمی ماند. دنیایی که اسرار،بیانگر تاریکی مطلق اند که تابش آفتاب بدان ها الزامیست که کسی را توان گریختن از آن نیست و روشنایی همیشه معنای مطلوب را در خود ندارد.

 
داستان؛ پلیسی آغاز می شود. پاهای زنی در میان بوته های خار با آن تیتراژ عجیب تو را وارد فضای فیلم های جنایی می کند. شبیه به فیلم مخمل آبی لینچ آغاز می شود. رازآلود... جنایت اتفاق می افتد اما نه به شکل معمولش. جنایت آدم ها در حق یکدیگر؛ نامش رابطه است. سبکی تحمل ناپذیری که تو را وادار می کند بخزی به دنیای پنهانی ها. مرد به زنش خیانت می کند اما از آن لذت نمی برد و پنهان می کند چرا که از دیدگاهش خطاست. هنوز می خواهد حفظ کند،چیزی را که مدت هاست در کما فرو رفته است. زن خشونت همسر، سردی و بی مهریش را می بیند و پناه می برد به روانپزشک . پنهان می کند. زنجیره ای از پنهان کاری ها... زن مثل تمام زنهای دیگر عالم سردی را از حس حضور زن دیگری می داند. اشتباه همیشگی... حضور زن دیگر در زندگی مرد خود معلول است؛ نه علت. معلول طبیعت روابط، معلول همه آن عادت شدن ها شاید، حضور زن دیگر خود معلول حضور سردیست و نه علت آن. در جایی دیگری رابطه غریب دیگری حضور دارد. زن و مردی تحصیل کرده؛ زن روانپزشک و مرد یک هارواردی تمام عیار که عبارات ساده را زیبا بیان می کند. زن در جایی می پرسد آیا این هم خواب نشدن ها،مرد را آزار می دهد یا خیر و مرد با آرامش پاسخ می گوید که عشقش در جایگاهی بالاتر قرار دارد. اما حقیقت آن است حتی با پذیرش سخن مرد باز جایی در پایان فیلم می بینیم که مرد هم خوابگی با دیگرانی به جز همسرش را تجربه کرده است. جنایت در جایی بسیار عمیق تر و پنهانی تر ریشه دوانیده است. جنایتی با علتی طبیعی تر از طبیعت. طبیعت انسان مبنی بر میلش به ملال...به راضی نشدن،به زیاد خواستن... همه به نوعی از عاداتشان فرار می کنند و در جایی دیگر اما؛چسبیده اند به همین روزمرگی ها.  در جلسه تراپی سونیا، والری از او می پرسد که اگر همسرش به او خیانت کرده باشد چه می کند...همان کلیشه شنیده می شود" او را ترک می کنم اگر مطمئن شوم" و خود بهتر از هرکسی می داند که هیچ گاه اطمینانی در کار نخواهد بود،که یقین برای هر کس از خواستن منشأ می گیرد. اگر نخواهی باور کنی باور نخواهی کرد و در ادامه از او پرسیده می شود که آیا هنوز همسرش را دوست دارد و اینجاست که زن فکر می کند....فکر می کند... فکر می کند و تو تنها در پایان داستان آنجا که همسرش که از قراری پلیس رسیدگی به پرونده مفقود شدن والری؛ تراپبست همسرش است در کاست ضبط شده سخنان او می شنود..."بله" اما همان پاسخ مثبتی که هر لحظه تأخیر ذر پاسخگویی بدان به مثابه تماشای ویرانی و یافتن بهانه ماندن برای پرسش شونده است. سونیا مطمئن نیست که می رود؛ مطمئن نیست که می ماند؛ مطمئن نیست که دوست دارد. او رقصنده تنهاست و چیزی همچون شوک کشته شدن تراپیستش شاید بتواند زندگی نصفه نیمه ای به رابطه اش باز گرداند. والری و همسر هارواردیش؛جک؛از تنهایی دیگری رنج می برند. هر یک در دنیای خود زندگی می کنند. جک پنهانی به نقطه ای که دختر دوازده ساله اشان کشته شده است می رود . رنج نابودی رابطه ای که شاید هول کودکی می چرخیده و اکنون با نابودی کودک خود نیز رو به فناست.

کودکان در جای جای فیلم حضور دارند. علت های ایستادگی در برابر جدایی. سونیا و لیون دو پسر دارند و سونیا در جایی آشکارا اعتراف می کند تنها چیزی که مانع رفتن می شود "بهانه " حضور فرزندانش است، در جایی دیگر خانواده فقیری نیز هست که نشان خوشبختیشان؛حضور کودکانشان است. بهانه های شیرینی که معصومیتشان مانعی برای باور کردن نقطه پایان است. 

 

جذاب آنجاست که همکار لیون که زنیست تنها و پی مردی می گردد تا تنهاییش را التیام ببخشد، لیون را قضاوت می کند و از او می پرسد که چه چیز باعث می شود مردی خوشبختیش را نابود کند آنهم با دستان خودش؛نگاه غالب پیرامون روابط موازی. همیشه آن اولین زن که پنهانگر است و نارضایتی ها را پشت خنده ها و توجه هایش پنهان می کند محق است و آن دیگری در عذاب نگاههای خلقی باید زندگی کند و کلیشه وار این سوال را در خود تکرار کند که " پایان این ماجرا کجاست" فارغ از اینکه بی چارگیش در مطرح کردن چنین پرسشی نمایان است. چرا که هیچ گاه چیزی آغاز نشده بود. جین برای لئون وان نایت استندی بود که به دو شب ارتقا یافت. برای جین  همه چیز جدی تر بود و این اما چیزی را تغییر نمی دهد. همیشه همه چیز جدی تر بوده است. چرا که رابطه ای مطمئن با مردی که هنوز او را عاشقانه دوست دارد را کنار می گذارد،چرا که برای او بهانه ای باقی نیست. پایان، پایان است.چیزی درون سینه اش نمی جوشد تا او را وادار به ماندن کند. او آزاد است و از تمامی زنهای این داستان تنهاتر. او تنهایی را از پشت پنجره و با نگاه به خوشبختی ساده لوحانه همسایه اش زندگی می کند.

پایان فیلم غریب نیست. مثل مگنولیای پل توماس اندرسن و شورت کاتز رابرت آلتمن آغاز می شود. با همان خط سیر موازی بودن دوربین ها و همراه بودن زندگی هایی که دورند و بسیار به یکدیگر نزدیک اما مثل آنها تمام نمی شود. عامیانه تر پایان می یابد. عملا به رابطه ها شوک وارد می شود. مردی همسرش را از دست می دهد  اینگونه تازه در می یابد که چه مقصر بوده است برای همه آن لحظه هایی که حضور نداشته است، مردی دیگر از مکنونات قلبی همسرش باخبر می شود؛بازمی گردد تا با تنفس مصنوعی به زندگیش آن را زنده کند.آن دیگری ساده لوحانه بخشیده می شود من باب حماقتش و دوست داشته می شود. و اینجا زنانی هستند که فراموش می شوند. یکی برای خاطر همسری که هیچ گاه همپایه رقصش نخواهد شد چرا که از جنس دیگریست ؛ رابطه اشان دیگر از جنس ملال شده است. زن اما باور را رها می کند و می بخشد، آن دیگری سادگی را ادامه می دهد، یکی دیگر در تنهایی جان می سپارد و آن یکی پشت پنجره انتظار را زندگی میکند. شوک ها اما این را از یاد بیننده می برند که چیزی به نام مرگ رابطه پیش از این اتفاق افتاده است. چیزی پنهانی رخ داده است و حتی با قبول این فرض که شوک، زندگی را به رابطه بازگردانده باشد؛ باز این ادله را باید پذیرفت که مرگی پیش از این رخ داده که هنوز علت هایش پابرجاست.

همه می ترسند. هیچ چیز موحش تر از جنایتی نیست که  با پنهانی ها آغاز شود. ترس از نادانسته ها، ماندن در تاریکی ...و گریز تنها راه است حتی اگر پایانی برای چنین گریزی متصور نباشد. تنهایی درد است اما ترس نیروی غالب است؛چرا که تصویری موحش تر از پنهانکاری امروز؛ تصویر فردایی بی رونق است. زنان داستان در تلخی دیگران، آن تلخی احتمالی زندگی خود را می بینند. این است رمز ایستادگی و تحمل همه سبکی ها.از خود گذشتگی به معنای شجاعت اینجا مهملی بیش نیست. درد مشترک؛ ترس مشترک؛ تنهایی مشترک و از آن بدتر داستان های مشترک است که یگانگی را از آنها می گیرد. شبیه یکدیگر می شوند. تنها؛ سنگین از درد و ترسان.

 

 

 

SideWays

صبح روز تعطیل...مردی نامرتب که خانه‌اش نیز به غایت نامرتب است، اتوموبیلش را در جایی نامناسب پارک کرده، با زنگ تلفن، تازه به خاطرش آمده که باید اکنون در راه جایی می‌بود، دروغ‌های کوچک روزمره می گوید تا خود را خلاص کند از پاسخ به سوالات روزمره. وقتی از اندازه‌ای بیشتر  دیر می‌شود با آرامش می‌نشیند روی سنگ توالت و کتاب می‌خواند. مایلز معلم ادبیات انگلیسی است که تنها چیزهای خوبی که می‌داند طعم‌های لطیف شراب و ادبیات است. تنهاست و در انتظار زنی که دوسال پیش از او جدا شده و بهترین شراب  Chateau Chavel Blanc-1961 اش را گذاشته است تا او باز گردد و با هم دهمین سالگرد ازدواجشان را جشن بگیرند. برای جشن آخرین هفته تجرد بهترین دوستش قرار شد با او برای بازی گلف و مزه مزه کردن هوای مطبوع و شراب نرم سانتاباربارا به آنجا سفر کند. دوستی که نه تنها با او وجه مشترکی ندارد بلکه تفاوت‌های فاحش میانشان سبب درگیری‌های بسیاری می شود. جک مردی برونگراست. بازیگر فیلم‌های تلبیغاتی کوچه بازاری که هیچ چیز از شراب نمی‌داند و برایش همه‌ی مزه ها یکی است، از ادبیات هم تنها سخن گفتن به زبانی را می‌داند و اگر در گفتگویی کلام از دایره لغات روزمره اش فراتر رود، دیگر نخواهد فهمید. این آخرین هفته پیش از تأهلش را آمده است نه برای بازی گلف یا شراب که برای بغل خوابی با زنان تصادفی که در کافه‌ها می‌بیند و با چشم خریدار به تمامی‌شان نگاه می‌کند. جک مایلز را تحسین می‌کند. مایلز شکست خورده‌ی مطلقه که رمانش هیچ‌گاه به چاپ نخواهد رسید تنها یک تحسین‌گر دارد که مقصر همه ناکامی‌های زندگی او را همه کسی می‌داند جز خود او. بازیگوشی‌هایش و آن کودکانه‌ای که در همه رفتارش موج می‌زند صحنه‌های زیبای خنده داری را به تصویر می‌کشد.  همین تفاوتهای بارز شخصیتی و سلیقه‌ای، این سفر پرماجرا را به یک سفر به یاد ماندنی تبدیل می‌کند. سفری که تجربیات حسی و عملی متفاوتی برای هر کدام به ارمغان می‌آورد.

برای من این فیلم یک فیلم جاده‌ای تمام عیار بود. کشف و شهود برای مردی که دو سال تمام، انتظار را زندگی کرده است. انتظاری که  نمودش در گنجه پنهان است و در چشمهایش آشکار. از هیچ چیز لذت نمی‌برد. وفادار است به زنی که تازه در میانه‌ی راه می‌فهمد ازدواج کرده است و جایی در پایان فیلم هم او را حامله همراه با همسر جدیدش می‌بیند. او خوشحال است. زندگی کرده است. خوشبخت است. کسی جز او را زندگی کرده است و هیچ‌گاه به بازگشت نیندیشیده است. مایلز همان روز شراب شاتو اش را باز می‌کند. انتظار تمام می‌شود. مرثیه‌ای برای رابطه. برای رابطه‌ای که دیگر از زمان بازگشتش گذشته است. شاید نه فقط دو سال که سالهاست، سالهایی پیش از جدایی حتی؛ که مرزها در هم شکسته شده و یازگشت ناممکن گشته است. او تنها خوش‌باور این وادی‌ست. این سفر برای او حکم رسیدن به آن مرحله از درد را دارد که واقعیت از حالت مزمن خارج شده و به باور تبدیل می‌شود. او باور می‌کند که دیگر بازگشتی نیست. او عاشق شراب  pinot است. او سخت می‌طلبد. پینو انگوری‌ست که همه جایی رشد نمی‌کند، لطیف است، شکننده است. به مراقبت احتیاج دارد. پوست لطیفش باید به آرامی کنده شود تا از آن شراب دلنشین یدست آید.شرابی که مزه‌ی خورشید و آن مشقت ها را در خود حمل کند. برای مایلز که مزه‌‌ی شراب‌ها را تشخیص می‌دهد و عمر آن ها را با نگاه به رنگ و بوییدن تخمین می زند، زندگی مجموعه‌ای است از همه نکته‌های ظریف که فراموش نمی‌شوند.رابطه‌اش پر است از همه این ظرافت‌های فراموش ناشدنی. اولین شراب، در تاکستان، زیر آفتاب و اینجاست که اصلا علاقمند می‌شود به شراب، او با شراب جاودانه می‌شود. و هیج چیز دیگر نمی‌تواند او را از دوست داشتنی‌های مایلز جدا کند. او بخشی از بیرون و درون است. مرثیه سروده می‌شود. باور کم‌کم درون رگها جاری می‌شود. و اینکه زندگی ادامه دارد. جایی گارسن زیبایی وارد می‌شود. او نیز شراب ها را خوب می‌شناسد. در جایی می‌گوید: برای من شراب‌ها زنده‌اند، آن‌ قدر که اگر امروز فرصت چشیدن‌شان را بدست آوری یک مزه تجربه می‌کنی و اگر فردا جرعه‌ای از آن سر بکشی مزه‌ای دیگر.  رابطه هم؛ چنین است. آدم‌ها چنین‌اند. زنده‌اند در ساکن‌ترین و مرده‌ترین دقایق زندگی‌شان حتی، مزه امروزشان با فردایشان متفاوت است. و تو اگر امروز ِاو را زندگی کنی مزه‌ی امروزش را در خواهی یافت و فردایش مزه‌ی دیگری برایت به ارمغان خواهد آورد. باید این تفاوت طعم را زندگی کنی و تصمیم بگیری.

مرثیه‌ها همیشه تلخ‌اند اما نشان شجاعت‌اند برای روبرو شدن با آنچه رخ داده است. شرابی که امروز باز شود دیگر فردا طعم جدیدی به تو نخواهد بخشید. دیگر فردا از آن شرابی حتی باقی نخواهد ماند تا سال‌های دیگر را با آن زندگی کنی. تا آنجا مختاری که آیا درش را باز کنی یا نه. باز که شد دیگر  زندگی‌ش در دستان تو نیست. و انتظار برای تغییر چیزی که دیگر زنده نیست دامن زدن به بیهودگی خواهد بود.

حرف بسیار است برای نوشتن پیرامون فیلمی چنین لطیف با آن موسیقی جاز ملایم و گاهی غم‌انگیزش. با آن تصویرهای زیبا از تاکستان‌های آفتابی. چیز تکان دهنده‌ای درون این فیلم نیست.  تو را درگیر می‌کند اما تکانت نمی‌دهد. می‌خواهد آن حقیقت یکدانه را آرام آرام بجوی بی آنکه چیزی درونت به لرزه در آید. پایان‌بندی فیلم هم از زیبایی‌های آن محسوب می‌شود. آنجا که کتاب شکست خورده‌ی مایلز برای کسی جذاب می‌شود.

داستان زندگی هر کسی  آنچنان یگانه است که هر کس می‌تواند نویسنده‌ای باشد لااقل برای یک نفر، برای آن تنها کسی که می‌خواندش و برایش جذابیت در داستان نیست در آن چیزی‌ست که با داستان بیان می‌شود. در آن شخصیتی که پشت آن تصویرها پنهان است و با کلام خود را آشکار می‌کند، یگانه می‌کند.

You're my everything

 برای من تو همان ابتدا و انتهایی...

ازلی که پیش از آن را به خاطر ندارم و ابدی که نخواهم بود تا نبودنش را ببینم.... برای من تو سر آغاز همه بهترین هایی. همه آن چیزهایی که هیچگاه باور نکردم که شایسته شان هستم. برای من تو معنای کلمه باوری. مفهوم آشکار واژه زیبایی. برای من تو همه آن چیزهای داشته و ناداشته ای... همه آرزوهایم. پاسخ اشکهایم. تحقق رویایی که زندگیش می کنم. برای من با تو جهان آغاز شده است و با تو تا ابدیت خواهد رفت. توضیح هر لفظ بودنی. برای من تو همه چیزی...همه چیز.

Sympathy for Lady Vengeance

اینکه از خاص بودن کارهای پارک چان ووک حرف بزنم می‌شود همان تکرار ِ مکررات. از خشونت لذت بخش فیلم‌هایش گفتن و از آن حرکاتِ پرسرعت و زیبای دوربینش. قاب‌های بی‌نظیری که تو را درگیر می کند. آن قدر که اگر با ماهیت فیلم و آن محتوای روانشناختی‌ش ارتباط نگیری باز فرصت لذت بردن از فضای به تصویر کشیده شده وجود دارد.در تمام فیلم‌هایی که از او دیده‌ام این جابجا شدن خیر و شر، استحاله‌ی نیکی به بدی و نگاه خشن در ظاهر اما نرم در عمق به گناه وجود دارد. در همه‌ی فیلم‌هایش می‌بینی آنکه سنگدلانه در ایتدای فیلم مقصر جلوه داده می‌شود تنها با تغییر ساده‌ای در زاویه‌ی دید می‌تواند حتی بی‌گناه جلوه کند.
 
فیلم Sympathy for Lady Vengeance  تفاوت‌های اساسی‌تری با Old Boy  و  Sympathy for Mr.Vengeance داشت. اینجا بیشتر به بخش زنانه‌ی خشونت پرداخته شده بود. به آن حقایق ظریف زنانه، آن نگاه به زن به عنوان فرشته‌ای که انتقام را درون سینه‌اش سالهای سال پنهان می‌کند تا به بهای نابودی؛ تا به آخر انتقام را سفر کند. زنی که در زندان به خاطر گناه ناکرده؛ به هنگام نمازهای شبانه‌اش به درگاه خداوند، رویای انتقام می‌بیند. زندان وسیله‌ای است برای رسیدن به هدف. برای رسیدن به آن، نابودی و خوب نبودن را تمرین می‌کند. کشتن را تمرین می‌کند. بیرون از آن زندان دیگر چیزی برای پنهان کردن پس ِ آن چشم‌های فرشته وار ندارد. خود را آماده می‌کند. تفنگی زیبا می‌سازد برای کشتن او. کسی که سیزده سال زندگی‌ش را به نابودی کشانده است. همان اویی که در میانه‌ی صرف غذا جفت‌گیری می‌کند و سپس ادامه می دهد به خوردن. M ای که پارک چان ووک می‌سازد متفاوت است از M فریتز لانگ.M فریتز لانگ تو را در منگنه درستی و نادرستی انتقام می‌گذارد.  تو را می‌گذارد روی آن لبه‌ی تیز؛ میان خیر و شری که هیچ‌گاه ماهیتش مبرهن نمی‌شود. M پارک چان ووک اما بدوی‌تر است. زمینی‌تر است. آنجا که آشکار می‌شود که همه‌ی آن کودکان برای خاطر خریدن کشتی تفریحی‌ش کشته شده‌اند دیگر راهش از M فریتز لانگ جدا می‌شود. پخش می‌شود روی زمین. آنچه اینجا تماشاچی را می‌گذارد روی آن کفه ترازوی درست و غلط، زنِ داستان است. زنی که سادگی داستانش هیچ جذابیتی ندارد. اما از  همان نقطه‌ی ابندایی که زندگی‌ش شروع می‌کند به پیچیده شدن؛ دیده می‌شود. هدفش دیدنی‌ش می‌کند. خودش را می‌بیند. زنی که هراسی ندارد. می‌شود زن داستان Kill Bill  خشونت همراه با زیبایی... Femme Fatalی که دیگر نمی‌خرامد بلکه فریاد می‌زند. سایه قرمزی به پشت چشمهایش می‌مالد تا معصومیت ِ چشمها را پنهان کند. دیگر مومن نیست به سفیدیِ ضمیر که نمی‌خواهد مومن باشد. یادم هست دیالوگی از زبان او بود که می‌گفت "فرشته‌ی درون من تنها زمانی دیده می‌شود که من بیدارش کنم "... این یعنی آغاز جنگ میان خوی ستیزه‌جویش که باید سیراب شود از خون تا آرام بگیرد و آن خوی فرشته‌سا و علیل که حتی ناتوان از توجیه خود برایِ خود است.بدِ داستان بد است....از اینجا به بعد شروع می‌کند به مطلق بودن. پارک چان ووک تو را درگیر M  نمی کند. داستان جای دیگری‌ست و می‌گذارد که یقین کنی از او بدتر نمی‌شود. مردِ کودک کشی که نرمال به نظر می‌رسد. هیچ کجا به تو این فرصت را نمی‌دهد که حتی بتوانی قضاوتش کنی. راحتت می‌کند. بگذار اینجا این او همان سیاهی باشد. تو قبولش کن. زن داستان درگیرت می کند. یا بهتر بگویم زنانِ داستان. که نشان می‌دهند حتی با قلبی ضعیف قادرند انتقام خود را از قاتل فرزندشان بگیرند. زنانی که به وقت ِکشتن اشک می‌ریزند که کشتن را حق می‌دانند و گریستن برای کشته را حق‌تر و هیچ‌یک از دیگری پیشی نمی‌گیرد. زنان فرزند مرده ای که شکنجه‌ی تماشای فیلم‌های کودکان گریانشان مصممشان می‌کند و می‌دانند حتی پس از گذشت سالها و حتی با پذیرش این واقعیت که فرزند مرده‌شان با قتلی دیگر زنده نخواهد شد، باز ترجیح می‌دهند عدالت را به دست‌های خود اجرا کنند و نه قانون. زنانی زمینی که که درد و لذت را همزمان در یک لحظه تجربه می‌کنند. زنانی که می‌دانند پسِ تمام آن پیچیدگی‌هایشان شبیه یکدیگرند. 
 
سخت است نوشتن در مورد فیلم‌هایی این چنین که شاید بیشتر سینما هستند تا آنکه رسالت روشنگری بر دوش بکشند. سینمایی که قادر است به نمایش آن بخش‌های انسانی که به ندرت به بیرون درز پیدا می‌کند و با تلفیقش با زیبایی چیزی عرضه کند که تو بی‌توجیه و تمثیل از آن لذت ببری و من لذت بردم. موسیقی متن که اداپتیشن‌های رقیقی از ویولون کنسرتوهای ویوالدی و پاگانینی است نمایشی تمام عیار از زندگی و حرکت؛ و شاید حتی طراوت را به تصویر می‌کشد. جریانی ظاهرا متناقض با روایت؛ و  در جاهایی هم  از آن لالایی‌های قدیمی  استفاده می‌کند،یک جور تأکید بر حسِ رقیق مادرانه یا بهتر، آن حس ِ به کمال رسیده‌ی زنانه. 

پارک چان ووک نشان داد که انتقام حس متناقضی است که اگر بخواهیم عمیق به آن نگاه کنیم خیر و شرش در آن عمق نهفته است که به آسانی قابل اندازه گیری نیست. ریدمپشنی که هیچ گاه سیرابت نمی‌کند و در انتها حس می‌کنی گناهی شسته نشده و تو اکنون گناهگارتر بر جای مانده‌ای . تنها فرقش آن است که اکنون قادری به بخشیدن خودت و دیگر می‌توانی صورتت را در آن سپیدی دست نیافتنی فرو کنی. با یقین به اینکه هیچ بازگشتی در کار نیست.

 

بی بهانه

اولین برف زمستان هم نشست بر زمین و من دور از تو ام. خوشی این روزهایم شده است تخیل آغوش تو و گرمای تنت که آرامم کند و همه خستگی این لحظه های دوری را از تنم بیرون کند. دلتنگم بیشتر از هر زمان دیگری... دلتنگ آن نزدیکی من و تو. دلتنگ آن یکی شدن ها... دلتنگ آشنایی چشمهایت...دلتنگ بی بهانگی هایم...

(پنهان) Cache

چه نام پرمعنایی برای فیلمی که چون تیغ ظریف جراحی می‌شکافد و پیش می‌رود، نه برای بیرون آوردن غده‌ای یا درمان چیزی؛ تنها برای یافتن علت اتصال. رسیدن به آن پنهانی‌ترین رابط‌ه‌ها که در عمق شکل گرفته‌اند. برای من این فیلم جزء بهترین‌هایی بود که تاکنون فرصت تماشایش را پیدا کرده‌ام. فیلم سهل و ممتنعی که موضوع خارق‌العاده اما ساده‌ای را به عمیق‌ترین شکل بیان می‌کند. زبان دوربین زیان همیشگی هانکه است. دوربین ثابت  در بهترین فاصله تا تماشاچی بتواند ار بهترین زاویه شاهد حرکت صورت و چشم‌های بازیگرانش؛ تلاطم لحظه ها و یا سکوت بهت و حیرت باشد و خود شریک شود در تمامی آن حس‌های انسانیِ پیچیده که برچسب طبیعی بر خود دارند.

جرج مجری برنامه صندلی داغی‌ست که مهمانانش از طبقه‌ی روشن‌فکر و نویسندگان شاخص انتخاب می‌شوند. برنامه‌ای محبوب و مشهور که حسرت دیگران و افتخار خودی‌ها را برای او به ارمغان آورده است. مردی میانسال که چربی‌های سن و سال نشان از رفاهش دارد. همسری از همان طبقه. موفق‌اند. هیچ اتفاق عجیبی در زندگی‌شان نمی‌افتد. این را دوربینی که پنهانی آمد و شدهای خانه را زیر نظر گرفته است نشان می‌دهد. نوارهای فیلم همراه نقاشی‌های کودکانه مثل تهدیدی برای اخاذی به خانه‌شان سرازیر می‌شود. اما اخاذی از چه چیز؟ همیشه در آن پشت‌های تاریخ زندگی هر کسی، چیزهایی هست که ارزش آن را داشته باشد تا دست‌آویزی شود برای دیگران. همیشه در آن ساده‌ترین پنهانی‌ها چیزی هست که ارزشش را از احساس گناه آلود کسب می‌کند. از همان حس آشنایی که اصالتش را مدیون اجتماع و باز‌ی‌های ذهن است. احساس ناامنی از دیده شدن. از آنکه دیگر پنهان نیستی. از آنکه چشمی تو را می‌پاید. دلیل هر چه باشد این حس زیر نگاه بودن آزار دهنده است و آن چشم‌ها هر نیتی که داشته باشند نگاهشان غیر دوستانه است. آرامش زندگی خانواده به هم می‌ریزد. پی نگاه می‌گردند. و آنکه بیش از همه در رنج احساس گناه است راه را می‌یابد. دوربین ِ پنهان شده انگار می خواهد خودش راه را نشان بدهد. آن خرده جنایت‌ها روی سطح می‌آیند. ماهی کوچک مرده بیش از این زبر آب باقی نمی‌ماند. مرد خودش را می رساند به چشم‌هایی که فکر می‌کند مقصرند. باز می‌گردد به کودکی‌ش آن وقت که شش ساله بود و حضور پسر بچه‌ای که قرار بود پس از این اتاقش را با او شریک شود. حسادت کوکانه وادارش می‌کند به دروغی کودک رقیب را به نوانخانه بفرستد. خرده جنایت‌هایی که از نظر هانکه تا زمانی معصومانه‌اند که به آن‌ها رجوع نشود. مرد پسرک نوانخانه ای را می‌یابد. عرب الجزابری به نام مجید که پدر و مادرش طی جنایتی که دیگر نمی‌شود پسوند خرده بدان بست در سال 61 ناپدید می‌شوند. و قرار بر این بود که فرزند‌خوانده‌ی خانواده شود. جرج شش ساله به ترفند فریبی او را از میدان به در می‌کند و اکنون... آن مرد شکسته بی آنکه زندگی‌ش افتخاری برایش به ارمغان آورده باشد در کنجی در انتظار است. در انتظار عذرخواهی بزرگسالی بابت جنایتی کودکانه که زندگی کسی را زیر و رو کرده است.

از نگاه هانکه زندگی همیشه جدی‌ست حتی برای جرج شش ساله یا پیروت دوازده ساله که تماشاچی زندگی ظاهرا موفق پدر و مادرش است. همه چیز را می‌داند و عکس‌العمل نشان می‌دهد. از خیانت ِ مادرش؛ از پنهان کاری‌ِ پدرش؛ از آن تصویر متزلزل اجتماعی این دو که به اشارتی ممکن است نابود شود. دوربین بازی نمی‌کند. روی گناهکارانه بودن چشم‌ها حرکت می‌کند. روی آن حس پنهانی؛ روی آن روزمره اما غیرطبیعی بودن دروغ‌ها.

برای من آن صحنه‌ی خودکشی مجید از همه دردناک‌تر است. دردناک تر از تماشای اشک های رقت انگیزش. خودکشی به عنوان پیشکشی برای جرج. آیا قصدش انتقام بود یا تمام این اتفاقات تریگری بود برای آن آخرین تصمیم، چرا که دیگر هیچ امیدی باقی نیست چون چیزی پنهان نیست و آنکه پنهان کرده بود در برابر او احساس تقصیر نمی‌کند. حس گناه جرج تنها برای آن است که تصویر ساختگی‌ش از خود مخدوش شده است. جرج به هر بهانه ای از همسرش عذرخواهی می‌کند. به دلیل بی‌دلیلی بارها معذرت خواهی می‌کند حتی وقتی محق است اما از آنکه باید عذر بخواهد...؟ هیچ‌گاه. چرا که بزرگسالِ اکنون به خاطر جنایت کودکی‌ش  عذر نمی‌خواهد، آن کودک دیگر وجود ندارد و گناهش کودکانه باقی می‌ماند حتی اگر اکنون به جنایتی واقعی تبدیل شده باشد. تماشاچی می‌ماند در این میانه...بی‌طرف باشد؟ مگر می‌شود بی‌طرف بود؟ تقصیر با چه کسی است؟ نابودی این یک و شکنجه آن دیگری ...می توان بی‌طرف بود؟!

 

در تمام مدت فیلم شاید باید ذهنم مشغول می شد به یافتن فرستنده فیلم‌ها و نقاشی‌ها. اما بر عکس آنچه برایم اهمیتی نداشت این خدایی بود که می‌خواست به اشاره‌ای سر دملی را باز کند. برای من تماشای آن تغییر رفتارها و آن دودلی‌ها و دلهره مدام لذت داشت.آن حرکات کم اما پررنگ صورت‌ها. بازی زیبای آقای دنیل اوتویل و آن دوربین پنهانی که همه جا پنهان ماند. آن قاب‌های از پشت سر. آن تقارن ظریف و پنهان میان زندگی جرج و مجید که هر دو یک گناه را به دو شکل زندگی کرده بودند و تنها شباهتشان در آن لحظه‌های نمایش درد بود؛ گریستن میان دو دست. نمایش همگون از حسی مشترک؛ با دلیلی متفاوت.

هانکه تو را رها می‌کند تا خودت مزه مزه کنی؛ همراه شوی و آنچه می‌خواهی از درون فیلم بیرون بکشی. نشانه می‌دهد تا اگر درگیریت یافتن گناهکار واقعی‌ست به سویش بروی اما هیچ‌گاه تورا به او نمی‌رساند. برای من فیلم  Hidden نگاهی موشکافانه و بالغانه به مسأله‌ای شاید معمولی بود و به عکس فیلم های دیگرش همچون معلم پیانو و یا رویان سفید که درک فضای به تصویر کشیده شده برایم چندان آسان نبود؛ در این فیلم دریافتی منسجم از تک تک صحنه ها را تجربه کردم.

Copie conforme

کپی برابر اصل ...کپی برابر است با کپی، حتی اگر بر اساس دیالوگ ها و فلسفه درونی فیلم هم به آن نگاه کنیم که کپی‌های خوبی یافت می‌شود که گاهی از اصل نیز بهتر است؛ باز آنچه در مشامم پیچید عطر کهنه خلاقیتی در سطح بوده است. پرداخت به سبک کیارستمی. کپی برابر اصل برای من ِ تماشاگر ساده کلاژی بود از فیلم‌های عاشقانه‌ی‌ دوست داشتنی‌م. صحنه های زیبا از شهر توسکانی یادآور فیلم بر فراز ابرهای آنتونیونی عزیز، مدل موهای خانم بینوش البته از نوع آشفته‌اش و تردید بیننده در اینکه آیا همه اینها یک نمایش است و آیا واقعا در پس تمام این جنجال‌های کلامی و تصویرهای یکنواخت که با سرعت از پی هم می‌گریزند واقعیت نهفته است؛ که اگر به نمایش بودن تکیه کنم یادآور در حال و هوای عاشقی محبوبم خواهد بود، پیرمردها و پیرزن‌های عابر که از درون کلیسا عصا زنان خارج می‌شوند یادآور همه‌ی آن تصاویر آشنا و سوال بر انگیز فیلم های کشیلوفسکی‌ست که هیچگاه فلسفه‌ی حضور این عابران پیر را در نیافتم، دیالوگ‌ها در قاب‌هایی که صورتها، حالاتشان یه سرعت تغییر می‌کند و گفتگوهای حول رابطه مرا به یاد فیلم پیش از غروب می‌انداخت. تکه‌های جدا از هم که با چسب نامتناسب دیالوگ‌های سخت پبرامون هنر و دعواهای زن و شوهری به هم پیوند داده شده اند. پیچیدگی متن برای گمراه کردن بیننده است؛ شاید به این خاطر که مجبور باشد تا به آخر تماشاگر این صحنه‌ها باشد تا بخت یاری کند جایی سرنخ این داستان پلیسی هنری پیرامون رابطه دستش بیاید.

فیلمی در مورد زن کافه‌چی که به نظر ساده می‌آید اما ناگهان می‌شود آن پیرمرد ِ باغ گیلاس و ساقه‌ی دانایی را می کوباند به سر هرویین. سادگی‌ش آنجاست که می‌گوید همیشه متأهل بودن بهتر است و اینکه دلیلش را وقت پیری درک خواهد کرد؛ دیالوگ معروف مادربزرگم. و در جای دیگری جمله‌ای حکیمانه می‌گوید فرا متنی " It would be stupid to feel miserable because of an Ideal". شعار گونه‌ای که غریب بودنش بیشتر به دلیل بیرون جهیدنش از دهان بی تفاوتیست که به جای آنکه زن کافه‌چی باشد باید استاد دانشگاه می‌بود.

در ابتدا گیج می‌شوی از تصویر زن بی دست و پایی که انگار تازه عاشق شده است . گفته‌های پسرک هم گمراهت می‌کند که شماره به چه کسی داده شد؟ به مرد سخنران یا به مردی نشسته کنار خانم؟ قرار است زن چه کسی را عاشق خود کند و فریب می‌خوری آنگاه که مرد با چنان صلابت و کاریزمایی وارد فروشگاه می‌شود و آن چنان غریب است که مطمئن می‌شوی هیچگاه آنجا نبوده است. اولین برخورد خانم و دستپاچگی‌ش تو را مطمئن می‌سازد که این شروع ِیک عاشقانه است. زن عصبی است. بیشتر گیج می‌کند... تحمل آقای نویسنده و بی پروایی زن می‌گوید اینها آشنای یکدیگرند و سردی و آن دو زیانه سخن گفتن‌ها و حس غربت مرد به عنوان کسی که زبان ایتالیایی آن منطقه را نمی‌داند و انگار کن مسافری باشد که  تنها برای تماشا آمده است. آقای کیارستمی بارها فریب می‌دهد بازی می‌کند و به جای آنکه در پی عمق رابطه و مسائل پنهان ابن رابطه 15 ساله پر از رنج باشیم که این چنین در چشمهای خانم و  آن دستپاچگی و خستگی‌ش؛ آن اضطراب همیشگی‌ش در طول فیلم نهفته است می‌رویم پی یافتن این واقعیت ساده که نوع رابطه این دو چگونه است. و این شعار جاری در فیلم در مدح و ستایش سادگی باز بیشتر فریبت می‌دهد. و تا آنجا که دیگر زن به طور آشکار از نارضایتی‌های رابطه زناشویی می‌گوید و تو مطمئن می‌شوی که شب قبل مرد درخانه‌اش بوده است و به خواب رفته است، یا نه؛ در هتلی بوده اند و به خواب رفته است و زن نگران است از بی‌توجهی مردش به جزئیات. تازه با شک باورت می‌شود که این فیلم پیرامون رابطه زناشویی‌ست و این دو زن و شوهرند. پیرامون زنان Queen of Trivial... مردان ایگنورنت که کارشان برای‌شان مهم است آنقدر که هتلی که شب عروسی‌شان را در آن سحر کرده اند فراموش می کنند، فراموش می کنند میان هیاهوهای همسرشان به سه زبان زنده دنیا به گوشواره‌هایش، به آن ماتیک نامرتب لب‌هایش و آن بند سو.تین ناراحت کننده‌ای که تمام فیلم به طرزی احمقانه شاید سعی در نمایش شلختگی زن به دلیل درگیری افکارش داشته است بی هیچ هارمونی با لباس‌ها و کفش‌ها؛ توجه کنند و به او بگویند زیبایی. فراموش می‌کنند که باید یادشان باشد وسط دعوایی بر سر تندیس باید همیشه حق را به همسرت بدهی و دیدگاهش را بالای دیدگاه تو به عنوان نویسنده ای که در باب این مسأله اندیشیده قرار بدهی. می‌دانی چرا؟ چون در این میان دوباره ساقه دانایی از سوی  ژان کلود کاریر که در هیبت پیرمردی وارد صحنه میءشود بر سرت فرود می‌آید. پیرمرد گمراهت می‌کند؛ به نظر می‌رسد در حال مشاجره با همسرش است اما می‌بینی باز رو دست خورده‌ای، چون دارد با تلفنش حرف می‌زند و اصلا فراموش کن اینجا نباید کافر همه را به کیش خود بپندارد؛ پیرمرد همچون پدر‌بزرگ‌های سریال‌های دوست داشتنی تلویزیون خودمان نصیحتت می‌کند که بی‌خیال حرف های قلنبه‌ی همسرت؛ او تنها می‌خواهد سر برروی شانه‌هایت بگذارد همین. و مرد آنطور معذب شود که حس کنی این همایون ارشادی‌ست نه ویلیام شیمل و بلد است چطور دست و پایش را جلوی بزرگترها که همسن پدرشان هستند جمع کند.

قاب‌های پراکنده‌ی هنری از هتل تاریک با پنجره‌های کوچک و کفش‌های خانم بینوش بر طاقچه که دیگر نهایت دید هنرمندانه-عکاسانه‌ی کارگردان را نشان می‌دهد. و تغییر ناگهانی خانم بینوش و آن چهره دگردیسی شده‌ی جیمز، همه ناگهان تو را می‌اندازد در فضای فیلم‌های برگمن.

ممکن است برای بیننده خارجی تمام این شعارها، قاب‌‌ها که اکنون حرفه‌ای‌تر فیلمبرداری می‌شوند جذاب باشند. برای من اما همان تصویر نخ نمای فضاهای روشن فکری ایرانی‌ست که همیشه در رویه باقی می‌ماند. در حد کپی‌هایی که در بهترین حالتشان همسان اصل باشند. کپی‌هایی که حتی دیگر حس جدیدی ایجاد نمی‌کنند و تنها با پیچیده‌تر کردن شعارها سعی در گمراهی بیشتر تماشاچی دارند تا در نهایت نفهمیدن‌هایت را بگذاری به پای برتر بودن اثر. اثری که در آن با سرعتی غریب سه زبان جای یکدیگر را می گیرند و دور باطلی از  این تغییر مداوم زبان ایجاد می‌شود که اجازه نمی‌دهد دست کارگردان و نویسنده را بخوانی. آنقدر گیجت می کند که نتوانی با هیچ یک از زبان‌ها ارتباط بگیری و آسوده از این ارتباط؛ معنای تصاویر و دیالوگ‌ها را دریابی.

تنها نکته جالب فیلم نگاه تحسین آمیز دوربین به آشفتگی‌های خانم است. دوربین می‌پرستد این کلوزآپ‌های خسته و از نفس افتاده‌ی صورت خانم را و ابایی در نمایش این تحسین ندارد. اصلا می‌خواهد دائما با این تصویرها تماشاچی را متقاعد کند که حق با زن است و مردی که حتی فرصت عکس‌العمل نیافته است از ابتدا گناهکار است. ارادتی به دنیای فمنیستی.

برای من این فیلم پیرامون رابطه نبود. لااقل نا آن چیزی که تاکنون به نام رابطه شناخته‌ام. هرج و مرجی از دیدگاه‌های فلسفی، نقدهای هنری و نگاه‌های خالی به چیزی بود که ظاهرا قرار بود رابطه نامیده شود. اشاراتی مبهم به چیزی عظیم که آن قدر بدان پرداخته شده که قطعا برای یافتن روایتی جدید باید بسیار بیشتر زحمت کشید. تصویری مخدوش با همان قاب‌ها و کلوزآپ‌های آشنای آقای کیارستمی.