Alle Anderen
کمدی؟ در دنیای من کمدیها تلختر از تراژدی حرف میزنند. نشدنها و نابودی میان قهقههها و آن لحظههای به ظاهر غیرجدی تصویر شده چنان پررنگ است که همیشه سعی کردهام کمتر به کمدی بپردازم. یادم هست آن روز معمولی و کسالت بارم آویزان به کاناپه؛ غلتان میان کتابهای نخوانده و کارهای نکرده ناگهان به گنجینه نمایشهای یک دلقک معروف آلمانی دست یافتم. تصویر تمام قد از هانس در " عقاید یک دلقک" روی صفحه تلویزیونم بود، کسل، ناتوان و غمگین ...و از همان روز همذاتپنداریم با دلقک ها و دوری کردنم از فضای طنز تلخ زندگی آغاز شد. فیلم خانممارن اده همان چیزی بود که میتوانست اشکهای اندوه پنهانم را پهن شده روی لبخندم روان کند، آن هم در یک عصر غمبار یکشنبه پاییزی. داستان او ( زن-گیتی) و آن دیگری ( مرد -کریس). داستان رابطهای است که از لایههای عمیقتر زندگی میگوید. مردی که دوست دارد جدی گرفته شود اما به عنوان یک معمار هنوز هیچ کار جدی انجام نداده است و زندگی حرفه ایاش در کشیدن طرحهایی ناممکن و انتزاعی خلاصه میشود. او جدی است اما در جدی نبودن. و شاید همین خصوصیتش، انتخاب گیتی از میان زنهای دیگر درون بار در آن شب؛ شاید جدی زندگیش را رقم زد. گیتی عاشقانه میخواهد همچون تمام زنهای دیگری که میشناسم و میشناسید. او میخواهد کسی باشد نه شبیه دیگران؛ شبیه خودش و یگانه. دو دنیا با رنگهای مختلف ... یکی شادمانه بیاندوه و کودکانه و دیگری کودکانهای این بار پوشیده در زیر خاکستر سختگیریهای مادر.
کریس در آن ابتداییترین دیالوگها از گیتی میپرسد که آیا او را یک مرد میبیند؛ و گیتی با خندهای جواب میدهد که سوال بیمعناست و او نه تنها مرد است که برای او مردی خواستنی است. اما ایا این پاسخ بود؟ این همان نقطهای است که زندگی زنان و مردان از هم جدا میشود ... زنی در نگاه تحسینآمیز مردش رنگ میگیرد و خود را باور میکند و مردی مرد بودنش را تنها در باور شخصیش از خود، در آن ابتداییترین تصویری که خودش فکر میکند از خود دارد مییابد، فرقی نمیکرد جواب گیتی به پرسش کریس چگونه باشد، این همان سفر اودیسهوار درون رودخانههای باریک درون مرد است که به تنهایی باید پیموده شود. کریس خشمگین است؛ از گیتی و سادگیش؟! یا از خودش که نه سادگی گیتی و نه آن جدیت هانس (دوست قدیمی او که سمبلی تمامنما از هیبتی مردانه است) را دارد. او در آن میانهی تعدیلنشده اش از مرد بودن و زن بودن گم شده است، آنیما و آنیموسی سخت تنیده در هم. او هنوز به آن بلوغ از رابطه نرسیده است که بداند زنی برای دفاع از مردانگی مردش حاضر به فدا کردن غرورش است، فدا کردن همه چیز.
هانس با آن نمای مردانه، بازوها و فیگورهای مردِ خانه و پدرِ آینده در مقابل زنانگی آن زن دیگر ( همسرش) که حامله است و خودش را آزادانه در میان بازوهای شوهرش رها میکند، دل گیتی را میآشوبد. نمیدانم آیا این دلآشوبی از جهت سوراخهای پرنشده در مردانگی کریس بود و یا تنها ریاکشنی نسبت به حقیقت قلدر مآب و پرفکت مردانهی هانس. تنها میدانم آن زن کودکمسلک از حقیقتی عمیق درون خودش حرف میزد. از این حقیقت که هیچ چیز بینهایت نیست و همه چیز در عین جدی بودن تنها بازی کودکانهای است در پیش روی ...چه چیز مرا و زنانگیام را برای مردی یگانه میکند؟ زیبایی؟ عشق!؟ عطش؟ مالکیت تام و تمام؟ دقیقاً چه چیز؟ در دنیای کریس و گیتی، در آن فضای ایزوله دو نفره که به سختی و در حالتی با احتمال ناممکن به چهار نفر افزایش یافت، یگانگی در آن آسایش درونی هر کس از خودش نهفته بود. کریس از خودش به عنوان مردی که در زندگی اجتماعی و حرفه ایاش پیش نرفته و تنها فرو رفته است بیزار است و این بیزاری را در بهانهجوییهایش و آن لحظههای غلیان خشم و کینه نمایش میدهد. از آن طرف گیتی هم با آن حس استحاله شدن در گیر است. او برای خاطر عشق قرار است به موجودی تبدیل شود که همه کس است جز خود او و این دوام نخواهد داشت. زودتر از آنچه ممکن بود تصور شود گیتی پی آزادی خودش رفت و از پنجره به پایین جهید. کریس همیشه از جهیدن و آزاد شدن حرف میزد اما این گیتی بود که پرید. تفاوت او و او ...
آنچه در این فیلم بیش از همه دوست داشتم نماهای نزدیک و بیقضاوت دوربین بود. دوربین با تنها بازی نمیکرد، صحنههای اروتیک آنچنانی نمیساخت. در به تصویر کشیدن هنر عشق مبالغه نمیکرد. تنها آرام میلغزید روی آن فضاهای خالی رابطه. آن لحظههایی که عشق کافی نیست لااقل در دنیایی که همیشه آن دیگران هستند که تو را و عاشقانه شخصی و دو نفره را به چالش درست و نادرست بکشانند. دیگرانی که قادرند رابطه را به معجونی تلخ و شیرین از واقعیت طرفین تبدیل کنند و لحظههایی را سبب شوند که رمانتیسیسم در هالهای از منطق بلامنازع رابطه فرو میرود. کارگردان سعی در پررنگ جلوه دادن افکتهای بیرونی ندارد. لباسهای گیتی و کریس خیلی تغییر نمیکند. و روزمرگی در این سادگی و یک جور بودن لباسها تصویر میشود و آن جایی لباس گیتی عوض میشود که رابطه درون دور باطل افتاده است. دور باطلِ "من برای خاطر تو میپوشم و نه برای خاطر زن درونم"،" من برای خاطر تو زنی میشوم با این خصوصیت و این لباس ...ببین چه عاشقانه میپرستمت و فدا می کنم؟ تماشا کن این قربانی کردن خواستههایم برای خاطر تو و آنچه عشق مینامم".
چرا دیگران؟ گاهی فکر میکنم ای کاش عاشقانهها حقایقی تنها دو نفره بود و بس؛ اما وقتی حرف از رابطه به میان میآید همیشه آن دیگران در بیرون حضور دارند که تو را و رابطهات را در کفههای ترازوی نامرئیشان وزن میکنند و تو خود آگاه یا ناخودآگاه برای خاطر دیگران از خودت و از آن دیگری درون خودت تصویری دیگر میسازی. چه تصویر ساخته شده در دنیای ایزوله تو و او و چه تصویر پرداخت شده با حضور دینامیک دیگران هر دو تصاویری هستند مملو از واقعیت و فانتزی توأمان. تنها تفاوت آن است که تو خواهی نخواهی دیگران را وزنه باورت از خود قرار میدهی و نیکی و بدی درونت را در قاب پرداخت شدهی دیگران میبینی. هیچوقت تنها تو کافی نیستی و همیشه ایدهآل در جایی بیرون از تو، میان غریبهها و آشنایان حضور دارد. حیوان اجتماعی درون انسان میخواهد مقبول افتد و به همین خاطر خود بودن و شخصیترین لحظههای بودنش را به بوته آزمایش نگاه دیگران قرار میدهد؛ فازغ از اینکه همان دیگران خود تصاویری نیمه واقعی از زندگی و رابطههای خودشان هستند و معیارهایشان نیز بر اساس همان سوراخهای پر و خالی درونشان ساخته شده است. آدمیزاد ناگزیر میشود خودش را و باارزش ترین چیزهایش را در معرض نمایش و در نهایت قضاوت دیگران قرار دهد تا شاید به یقینی نیمبند از خود برسد. شاید اگر میشد دنیایی داشت که همه چیز درون سینی بی در و پیکر مدیای انسانی قرار نمیگرفت رابطهها دیگر میدان تیر نمیشد برای بیرون ریختن مکنونات چالش برانگیزی که آنچه زیر سوال میبرند فلسفه وجودی رابطه است " عشق...."!
من با این فیلم گریستم، چرا که با هر صحنهاش خودم را گلادیاتوری خسته در میانه میدان دیدم با هزار هزار تماشاچی که همه چیز از میدان میدانند و هیچ چیز از من. برای من بازیهای خندهدار و کودکانه گیتی به اندازه لحظههای تلخ و در خود فرو رفته کریس غم انگیز بود. دردها، خندهها و بازیهای این دو درون جعبه شعبدهی مدیا به نمایش در آمده بود. همیشه دیگرانی هستند که تماشاچی تو باشند. دیگرانی که خواسته و ناخواسته، به صرف حضور تصادفیشان در زندگی تو قادرند سرنوشت به ظاهر نوشته شدهات را به سمتی متفاوت بکشانند. بقای من و عاشقانهام درگیر نگاه تویی است که هیچ نمیشناسمت.

