عقاید یک دلقک
عقاید یک دلقک هاینریش بل از کتاب هاییه که هزارباره می تونم بخونم و مثل دفعه اول ازش لذت ببرم. هر بار که می خونم می بینم ابسردیسم مطبوع لابلای خطوط همون چیزیه که کم و بیش توی دیدگاههای خودم جریان داره. شاید نه این طور هنرمندانه و غلیظ. یک جایی توی کتاب هست که هانس مثل همیشه توی مونولوگ هاش می گه؛ هیچ شوخی بالواقع شوخی نیست و همیشه حدی از جدیت توی هر شوخی حضور داره. من اما جور دیگه ای می خوام نگاه کنم. هیچ چیز واقعاً اون قدر جدی که به نظر می رسه نیست و در جدی بودن و کریتیکال بودن مطالب و آدم ها همیشه حدی از شوخی و مزاح هست. اینکه مردی بشینه و از شرایط ناخوشایند مملکلت حرف برنه همیشه منو ناخودآگاه می بره توی موضع بحث در مورد اقتصاد و رابطه های علی و معلولی بین خرده فرهنگ ها و چه می دونم هزار مسأله جدی و هیولایی دیگه. اخم می کنم، صورتم جدی میشه و لحن صدام کمی تند و هبجان زده. احساس می کنم الان باید با آگاه کردن این آدم دنیا رو عوض کنم. رسالت من برای آگاه سازی مردم از تغییرات نرخ ارز و تأثیرش روی تورم، رسالت من برای آگاه کردن دوست صمیمی ام از لایه های زیرین و روان شناختی یونگ- فرویدی توی رابطه با دوست پسرش. کشف اون عمیق ترین لایه های علت و معلولی توی رفتار پارتنرم در مقابل آدم ها و هزار هزار عامل ساده دیگه ای که باعث میشه شکل ویکی پدیای ناطق شروع کنم به بیرون ریختن اطلاعات، در حالی که شاید اون مرد فقط می خواست غر بزنه و درد و دل کنه، شاید فقط می خواست با زنی حرف بزنه و برای حرف زدن به کسی که هیچی ازش نمی دونی چه چیز بهتر از کلی گویی های غرغرمآبانه.شاید دوستم فقط می خواست گوش شنوایی داشته باشه، شاید می خواست که من دلم براش ضعف بره و بهش حق بدم. همین قدر ساده و اصلاً غیر جدی( اینفرمال اصلاً معنایی داره که غیر جدی نداره*)... و این منم که توی تار و پود همه این ساده های غیر جدی؛خود جدی ام رو به رخ دنیا می کشم. با اینکه می دونم هیچ چیز اونقدرها جدی نیست که من می بینم و هیچ چیز اون قدر ها شوخی نیست که دیگران فکر می کنن! حقیقت یک جایی اون وسط ها به خواب رفته...
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 13:58 توسط نوشین
|