کودکی همان نقطه آغاز رویاست. همان جاکه هنوز باور برای دنیای بهتر و ساختن، ته سینه می‌جوشد و نرسیدنِ دست ها به معنای نبودن نیست ... هوگو داستان لذت بخش آغاز رویاست؛ آغاز سینما. جایی که آرزوها آرمیده اند. سینمایی که نویدبخش جاودانگی است. جاودانه؛ داستان زندگی سینما شاید به غم انگیزی داستان زندگی دیگران باشد، دیگرانی مثل خود او ... کارگردان پرکاری که سینما اولین و آخرین عشق زندگیءش بوده و خواهد بود. کسی که تک تک کارهایش بازتاب حقایق تلخ و شیرین زندگی بود و هست.
 
 

هوگو پسر بچه‌ای که هنر وصل کردن و ساختن را از پدر آموخته است به جای رفتن به نوانخانه درون ایستگاه  قطاری در مرکز شهر پاریس (همان جا که مارتین زندگی هنری‌ش آغاز می‌شود) زندگی می‌کند و هرروز بر حسب وظیفه‌ای معهود ساعت‌ها را تنظیم می‌کند؛ساعت ایستگاه قطار .... آه از این ایستگاه‌ها که همیشه نشان از گذرانند و اینکه تنها ساکنین ایستگاه خاطره‌ها را حفظ می‌کنند و مسافران بی‌دغدغه‌ی خاطرات، تنها عبور می‌کنند. هوگو می‌خواهد "اتوماتن"روبات غمگینی را که روزی پدرش (جود لا) از موزه به خانه آورده بود تمام کند، کاری که پدرش آغاز کرده بود و مرگ نابهنگامش این فرصت را از او گرفت تا به پایانش برساند. هوگو تنها بازمانده رویا را برای خود نگاه می‌دارد و شب و روزش می‌شود ساختن این تکه بی بدیل. او در این راه تاریخ تولد اوتوماتن را کشف می‌کند و با آن فلسفه وجود این خالق رویا را در می یابد.

 

در جای جای فیلم مارتین اسکورسیزی ارادت ابدی‌ش به سینما و خالقان و کاشفان این سرزمین رویایی را نمایش می‌دهد. زیباترین صحنه‌های فیلم آن بازگشت به فیلم‌های صامت است که شاید روح سینما برای او بوده‌اند. فیلم‌هایی که اکنون در گذر زمان و عبور عابران فراموش شده‌اند اما فراموشی چیزی از ارزش و اهمیت آنها کم نمی‌کند. جاودانگی آنها بسته است به جاودانگی روح سرزمین رویایی سینما. کارگردان پرکار فیلم با به کارگیری جدیدترین روش روایی می‌خواهد آن قدیمی‌ترین لحظه‌ها را به دنیای جدید پیوند بزند. دنیای بی‌خاطره‌ای که همه چیز در آن در حال گذر است و تنها با کلید عشق به رویاها می‌توان وارد آن شد.

در عین سادگی این فیلم زیباترین و اثرگذارترین فیلمی بود که این روزها تماشا کردم. فیلمی با روایتی زبیا که با به کار گیری جدیدترین تکنیک سینمای نوین؛ بعنی سینمای سه‌بعدی تلاش کرد تا تکه‌های گم شده ازل برا برای این دنیا حیرت انگیز معجزه در کنار هم بچیند. فیلم ورود قطار به ایستگاه برادران لومیر * و فیلم سفر به ماه ژرژ ملیس*... هوگو روایتی بود تلخ از آن اندوه پس ِ لبخندهای کارگردان... اندوه فراموش شدن و به تاریخ پیوستن. صحنه‌ای در فیلم هست که ملیس (بن کینگزلی) وقتی از نابودی زمان حرف می‌زند، خاطراتش او را می‌راند به بعد از جنگ جهانی؛ زمانی که مجبور می‌شود تمام فیلم‌هایش را به کمپانی مواد شیمایی بفروشد و آنها حلقه‌های فیلم را ذوب کرده و از آن‌ها برای ساختن پاشنه کفش استفاده می‌کنند. آیا این نقطه همان حضیض است؟ آن انتهای نابودی خلق ِهنری؟ چه کسی می‌داند در دنیای فعلی محوریت تام و تمام سود، بر سر هنر و سینما به عنوان آن حلقه اتصال تمام هنرها چه خواهد آمد؟ آیا همه آن چیزی که روزی هنر را معنا می‌بخشید نابود می‌شوند و به تاریخ  می‌پیوندند؟ ایا اصلاً ردی از آنها در این حافظه کوتاه مسافران تاریخ باقی خواهد ماند؟ چه کسی می‌داند ... شاید روزی کسی آن کلید طلایی با نشان عشق را بیابد و  کلید قلب اتوماتن را باز کند و خاطرات چون فواره‌های بی‌زمان در فضا پخش شوند ... چه کسی می‌داند شاید فراموشی امروز به معنای نابودی آینده نباشد و آیندگانی باشند که به یاد آورند سینما برای جاودانه کردن لبخند و به تصویر کشیدن رویا قدم به هستی گذارده است. شاید باشند کسانی که هنوز رویاهای کودکی‌شان را فراموش نکرده‌اند و هنوز به تردستی سینما در به تصویر کشیدن رویا و ناممکن باور داشته باشند.

در دنیایی که همه چیز عادی است و سفر به ماه دیگر رویا نیست شاید هنوز بشود آن هیجان را کشف کرد و هنوز ورود قطاری به ایستگاه بتواند آن نفس‌های لذت و هیجان را بازسازی کند. داستان هوگو شیرین تمام می‌شود با زهرخندی بر لب. زندگی در جریان است و هرروز قطار در ایستگاه می‌ماند و خیل عظیم مسافران به مقصدی نامعلوم سفر می‌کنند ... چه کسی باشد آن بالا که ساعت‌ها را برای زمان رفتن کوک کند چه نه؛ عبور، واقعیتی خلل ناپذیر است ... اگر بشود لمحه‌ای ایستاد برای خاطر تماشای عبور ... اگر بشود.