Biutiful
تا به چه اندازه میتوان ایستاد در برابر درد؟ آن آستانه نابودی کجاست ؟ آنجایی که نه صدایی مانده برای فریاد و نه اشکی برای تسکین خود ... گاهی فکر میکنم زندگی تا چه اندازه میتواند سختگیرانه تو را درون لایههایش بفشارد؟! چقدر؟! در آن شادمانی و ولنگاری نوجوانیم درد برایم حکابت ماجراجویی و آن مسیر غریب سیر و سلوک بود. آدمها برایم پرندگانی بودند که هیچگاه سیمرغ نمیشدند و مسیر رسیدن به آن سیمرغ بود که درد نامیده میشد. اما اکنون بعد از گذشت همه این سالها و دست و پنجه نرم کردنم با اشکهای غلیط و رقیق میدانم که درد تجلیش در آن لحظههای تصورناپذیر لابلای خطوط ماجراهاست؛ که همین جاست،جایی میان آدمهای معمولی. کسانی مثل خودم، در آن روزمرهها حتی. روزمرههایی که همیشه به آنها از بالا به پایین نگاه کردم . دردی همیشه بود برایم به نام بیدردی که هیچ علاجی نداشت بجز آتشِ رمیدن و کوچیدن به دنیای پر هیجان دراما و تلخی،دنیای کمدیهای تاریک، جنایتهای مخوف؛ گم شدن میان تاریکی و جوییدن روشنایی محض که چشمها را کور میکند. اما اکنون؛ میدانم که هر لحظه نفس کشیدن که درون آدمی تعبیه شده برای ادامه حیات، هر لحظهی لذت از بهانههای کوچک، همراه است با درد. دردهایی چاره ناپذیر، دردهایی هرروزه که فراموش میشوند اما هستند یک جایی درون تن و جانت...درد بیدردی افسانهء آه است.
ایناریتو کارگردان فیلم بیوتیفول و خالق آثار کمنظیری چون بابل و بیست و یک گرم نشان داده است که تبحر خاصی در نمایش رنج آدمی و علی الخصوص رنج طبقه فرودست دارد. طبقهای که آینه ای در برابر آینه دردهایشان می گذارد تا از درد خود ابدیتی تو در تو بسازد. زنجیره ی اتفاقات برای آدمهای این طبقه با فشار سهل انگاریها و جنایتهای ریز و درشتِ از سر اجبارشان، دراماهایی ابدی میسازند. درد، درد میزاید. مردی که پدرش در آن دوره بلبشوی دیکتاتوری فرانکو به مکزیک فرار میکند بی هیچ تصویری از پدر تنها با تکیه بر عکسی او را در خوابهای خود میبیند. مردی که مادرش بر اثر بیماری میمیرد و او تنها میماند میان مردگانی که هیچ خاطره ای از آنها جز نامی باقی نمانده است. اوکسبال(خاویر باردم) با مردهها حرف میزند تا از درد و رنجشان کم کند و به آنها دل گرمی ببخشد. مردههای ذهن اوکسبال هیچگاه کاملاً نمیمیرند چرا که از تنهایی و ترس رنج میبرند. مردگانی که نمیمیرند و زندههایی که چون مردگان به زندگی ادامه میدهند و این همان دنیای استحاله شده ی"بیوتیفول " است. "بیوتیفول" قرار است کلمهای باشد به معنای زیبا ... اوکسبال به دختر کوچکش در نوشتن مشق شبش کمک میکند. دختر از او میپرسد که چگونه زیبا را بنویسد و او جواب میدهد همانطور که شنیده میشود. آیا در این دنیای خاکستری، در شهر غم گرفته بارسلونا در این زمستانِ بی باران، زیبایی همانطور دیده میشود که باید باشد؟ که شنیده میشود؟! که لمس میشود؟! زیبایی در هم شکسته شده است، شکلی دیگر به خود گرفته است. در آن قطعه گم شده از بارسلونا که تفنگهای پلیس به سمت دستفروشهای خیابان نشانه میرود و آدمها برای بقا ناچار به انجام هر کاری هستند، قطعاً زیبایی شکل دیگری دارد.
مارامبرا(ماریسه آلوارز) سمبل تمام عیار درد است. زن اوکسبال که از بیماری BMD (بایپولار مود دیزاردر) رنج میبرد و لحظههای شیدایی و درد را به غایت کلمه سر میکند. لحظههایی که میخندد و شادمانی بیش از اندازهای از خود به نمایش میگذارد و لحظههایی که ذهنش ستارههایی در آسمان میسازد تا آرام شود بی آنکه در آسمان شهر غبار گرفته نشانهای از ستارهای واقعی باشد. اوکسبال بوی مرگ را حس میکند، با سرطان دست و پنجه نرم میکند و میداند که زمان زیادی باقی نمانده است. آن قدرها از مرگ نمیترسد که از زندگی بازماندگانش وحشت دارد. چه کسی میتواند فرزندانش را از گزند نازیباییهای دنیا حفظ کند!؟ چه کسی میتواند این امید را به او بدهد که از خاطرهها فراموش نخواهد شد. فیلم مرثیه ای است برای پدری که رنج را می سازد و آن را هر لحظه زندگی می کند. در آن خلوت روشن می گرید برای خاطر زندگان و در گورستان تاریک زیباترین سرودها را می خواند...
فیلم معجون غمانگیز و اغراق شدهای از تمام دردهایی است که انسان از آنها رنج میبرد. درد تنهایی، درد مسئولیت، سودای زندگی، درد فراموش شدن، درد دور افتادگی و دگردیسی، درد وجدانی که نمیداند برای کدام گناه کرده و ناکرده اش باید خود را مجازات کند. قهرمان فیلم ایناریتو ابرمرد نیست، مردی است که حس ترحم بر میانگیزد و تو را درون خود حل میکند. آنچنان که فراموش میکنی این مرد رو به احتضار یک مجرم است. فراموش میکنی این انسان دردمند خود مسبب درد و رنج دیگرانِ اطراف خودش است. درد همسرش، درد فرزندانش و درد آدمهایی که مستقیم و غیر مستقیم با او در ارتباط هستند. مثل تمام فیلمهای دیگر ایناریتو نمایش، از بازیگران جدا میشود و در دنیایی مستقل ادامه مییابد. با واقعیت آغاز میشود و در جایی چنان غرق درون احساسات جاری میشوی که دیگر فراموش میکنی چقدر از واقعه و داستان دور افتادهای. تنها میشوی و درون نمایش بالا و پایین میروی. صحنه پردازیها، اتاقها، خیابان و آدمها مثل دکور میشوند برای احساس حسی عمیق. ایناریتو تمام تلاشش را میکند تا با به کارگیری تمام ابزارهای ممکن به این احساس تعمیق بخشد بی آنکه آزارت دهد، بی آنکه تو را منتظر نتیجه و پایان داستان بگذارد. رها میشوی میان احساسات غلیظ شده تا بتوانی نقطه پایان را با رگ و پی درک کنی...لجظه پایان را می دانی و آن را انتظار می کشی.
برای من به عنوان یک تماشاچی ساده، موسیقی فیلم همیشه جایگاه ویژهای دارد و این فیلم هم از این امر مستثنی نیست. اکنون که در حال نوشتن این سطرها هسنم ، مسحور نوای آرام موسیقی گوستاو سانتااولالام. نتهای هماهنگ و سادهای که از اندوه و ناگزیر توامان حرف می زنند. تراژدی با تپش همراه نیست. مثل داستان فیلم آرام در جریان است و به تو میگوید اندوه همیشه با ماجراجوییهای شکسپیری همراه نیست. تراژدی میتواند آرام در تار و پود روحت جای بگیرد بی آنکه مجبور باشی قلبت ضرباهنگ فاجعه را لمس کند. فاجعه در حال وقوع است بی آنکه تورا بلرزاند. با وجود انتقادهای کم و بیش تندی که در مورد فیلم وجود داشت، از تماشایش لذت بردم. لذت از تماس مستقیم و بیواسطه با احساس عمیق نابودی. چیزی که خواسته و ناخواسته در ابعاد کوچک و بزرگ در زندگی تمام آدمها جاری است.
انسان با اولین سنگ بنای درد آغاز میشود. آن لحظه اولین بیرون آمدن از زهدان مادر و آن ضربه پایانی مرگ بر تیره پشت. چه کسی میداند آن سوی این درد چه چیز منتظر ماست؟ آیا برای هر دردی التیامی هست؟ مگر نه این است که تسکین دلیل نبودن درد نیست که تنها فارغ شدن از لحظههای پررنگ درد است... درد همیشه جایی در فاصله میان پوست و روح آرمیده است و همیشه دلیلی پیدا می کند برای سر باز کردن. درد تجربهایست شخصی و در اگریگیتترین حالت ممکنش و در اجتماعیترین سطح خود تنها میتوانی درد را برای خود تعریف کنی. درد همچون کلمه زیبایی چیزی ناگفتنی و نانوشتنی است، نامی با املایی با دستخط هزاران هزار انسان ؛ که در نهایت درد و مرگ را خود به تنهایی زندگی میکنند و زندگی همین است ... همین نوشتن املای ساده د...ر...د.


