مالیخولیا؛ درد پایان جهان. درد هجران و هبوط. درد نیستی، ترس از دست دادن و نابودی آنچه که هیچگاه نداشته‌ای. از نظرگاه بقراط مالیخولیا درد زمین است. درد آن بیشینه بودن عنصر خاک درون تن. عدم تعادل چرخش تن میان عناصر چهارگانه آتش، خاک، آب و هوا. تناقض جان که هنر وادبیات حول آن می چرخد. فیلم با تیتراژ میخکوب کننده زنی با قدم های سنگین، در فضای بی‌زمان آغاز می شود. زنی که زمین زیر پایش هر لحظه او را بیشتر درون خود فرو می‌برد. زن از زمین گرم و دمنده به میان سردی آب می‌لغزد با دسته گلی بر سینه ... تمثال شعر لرد تنیسون :" اِلن آو استلات". زنی نفرین شده که تنها می‌تواند از خلال آینه‌ای به مردم کاملوت بنگرد. تصویری از واقیعیت دردآور حضور در دنیای بی زمان که همه چیز  می‌تواند بدون حضور تو رخ دهد. الن عاشقانه‌ی تاریکش را برای رسیدن به لانکوت آغاز می کند. خود را می‌سپارد به آب، به عنصر شوینده و برای همیشه درد عشق و فرجام هجران را می‌میرد.

لارس فون تریه با اتکا به سینماتوگرافی قدرتمند و خلاقانه‌اش، نمای آغازین را چنان می‌سازد که تماشاچی میخکوب بر جای می‌ماند. فیلمی ساخته شده برای موسیقی. پرلود ایزولده و تریستان واگنر که پروست در کتاب "در جستجوی زمان ار دست رفته" به عنوان کمال درک بشر از موسیقی از آن یاد می‌کند. موسیقی از مرگ می‌گوید. ار نیکی نابود شده و تاریکی ابدی. از تراژدی تنیده در زندگی بشر. از لذت دردناک خودِ تراژدی می‌گوید. خوبی نهایتش نابودی است. فاوست شکست می‌خورد و زندگی آغازگر راه مرگ است. مخدوش شدن درک انسان از مفهوم ابدیت ... انسان ملانکولیا؛ انسان نابود شده‌ای است که از قول فروید در آن آخرین دقایق نابودی؛ دیگر از هیچ چیز نمی‌ترسد چرا که ترسِ  از نابودی را خیلی پیش‌تر، ذره ذره زندگی کرده است. انسان ملانکولیک چیزی برای از دست دادن ندارد؛ تریه با اتکا به تجریه خودش از اندوه جانکاه و افسردگی، از راز پس این درد تاریخی نوع بشر پرده بر می‌دارد. دردی که شاید دیدگاه زندگی بعد از مرگ را رقم می‌زند. ترس انسان واقعی از حقیقت مرگ و نابودی. ترس از روبرو شدن با تلخی نیستی. " اگر با حر کت دستی کلاف به انتهایش رسد پس این تکاپوی خلاق بی انتها از بهر چیست؟" و انسان ملانکولیا پاسخش به این سوال دست شستن از روزمره است. دست شستن از تصویر ابدیت درون آینه اِلن؛ که هیچ چیز نیست جز حقیقت باسمه شده‌ای از ابدی بودن انسان. میل به زایش از همان میل به جاودانگی سرچشمه می‌گیرد، آن زمان که انسان از خود می‌پرسد" آیا جاودانگی در کار است؟ آیا زندگی در آن آینده دور یا نزدیک برای همیشه نابود نمی‌شود؟"

ملانکولیا فون تریه از دوقسمت تشکیل می‌شود؛ جاستین و کلر. داستان دو خواهر. الهام گرفته شده از اولین نوشته‌های مارکی دوساد درون زندان باستیل. مارکی دوساد کتابی به همین نام (جاستین) دارد که در آن نیکی و پاکی و امید انسان به ابدیت را به سخره می‌گیرد و داستان زنی که در پی رسیدن به تعالی به قعر نابودی و شکنجه می‌غلطد ... و کلر تصویری نزدیک به تصویر ژولیت خواهر جاستین در کتاب ساد است. زنی که در نهایت روایت‌گر تلخی زندگی خواهر می‌شود. مراسم عروسی مجلل اما بی‌معنا که ظاهراً برای خوشحالی جاستین توسط کلر تدارک دیده شده است اما در نهایت با ساده‌ترین بهانه ها (تلخ زبانی مادر جاستین و رفتار ناشیانه پدر) به جریانی بی‌معنا تبدیل می‌شود. اجبار برای به پایان رساندن امری بیهوده و ساختگی، جاستین را به مرز گمگشتگی می برد. ستاره سرخ گم شده در آسمان که زیر سایه سیاره نوظهور ملانکولیا پنهان شده است. سایه ها... تریه انسان نفرین شده ملانکولیک را محصور میان سایه‌ها می‌بیند. انسان اسطوره‌ای است از خاک و سایه (ایلیاد هومر-دفتر اول)، درست همانند اِلن لرد تنیسون که نفرین شده بود تا ابدیت خود را درون سایه‌ها زندگی کند.

تریه تماشاچی را با داستان تعقیب و گریز آزار نمی‌دهد. از همان صحنه ابتدایی فیلم می‌بینیم که سیاره آبی به زمین برخورد می‌کند. نهایت مشخص شده است و اینکه هر نقش چگونه نهایت را بازی می‌کنند اهمیت می‌یابد. بعد از فیلم "عناصر جنایت" این فیلم تنها فیلم تریه است که فیلم درون موسیقی حل می‌شود. افکت‌های آغازین فیلم شبیه همان ویژوال افکت‌های فیلم آنتی کرایست است. همان تکنیک و همان تصاویر خیالی و قوی با درک کامل از موقعیت سوژه. در میانه فیلم رخوت جایگزین هیجان آغازین می‌شود. دور کند تغییر سکانس‌ها، تماشاچی را درون خلسه رها می‌کند و در صحنه‌های پایانی دوباره با اتکا به موسیقی و بازی خوب کریستن دانست و شارلوت گینزبورگ حرکت به فضا باز می‌گردد. این امواج نا منظم تماشاچی را درگیر می‌کند، خسته می‌کند و در نهایت سودازده بر جای می‌گذارد. 

فیلم برای من سرودی تراژیک بود. خوانشی تاریخی از اندوه ابدی انسان ملانکولیک. انسان زنجیر شده به خاک، انسانی که تعلقش به زندگی را با ترس از دست دادن آن نشان می‌دهد. تاکنون هیچ فیلمی ندیده بودم که اینطور آنیمای ضمیر بشر را به تصویر کشیده باشد. موسیقی  فریاد هجران زن است، درد مرگ مادر؛ زمین. و زنانی که تنشان تنیده به رگ‌های زمین است و مالیخولیای زنانه با تصاویر ناهمگون از نیستی و نابودی نمایش می‌یابد. در نهایت همه ناگزیر می‌شوند به تن دادن به این نابودی. در نقاشی معروف آلبرشت دورر به نام ملانکولیا، زنی تصویر شده است خیره شده به نقطه‌ای نامعلوم، ساعت شنی که از تعلیق زمان می‌گوید و ابزار ستاره شناسی در تصویر گنجانده شده است. در فیلم تریه نیز تمام این عناصر دیده می‌شود. زنی خیره شده به نامعلوم با اندوهی آشکار درون چشمها، ستاره ای که قرار است غایت زمین را رقم زند و هندسه ساده باغی که فون تریه با وسواس انتخاب کرده است. هندسه تقارن. وسواس ذهن مالیخولیا زده به آن تکه‌های باقی‌مانده از ابدیت محبوس درون ریاضیات.

از تمام این مفاهیم سخت انباشته درون فیلم می‌گذرم و می‌رسم به آن نقطه از تلاقی تجربه شخصی‌م از مالیخولیا و از لحظات ترسم از از دست دادن همه چیزهایی که در ذهنم به من تعلق دارند و موجودیت مرا رقم می‌زنند. لحظه‌هایی که اندوه و استیصال درون رگ‌هایم جاری می شود. خاطره‌ام از پایان این لحظات خاطره خستگی تن و جانی است که مرحله ترس را گذرانده و به آن بی‌تفاوتی اندوهگین می‌رسد. دیگر هیچ چیزی باقی نمی‌ماند برای از دست دادن. آزادی غم‌انگیزی که تو را رها می‌کند میان خلأ نیستی و درک استعاری از هستی. حسرت آنکه ای کاش می‌توانستم چیزی را عوض کنم. ای کاش می‌شد ابدیت از قالب مفهوم خارج شود و من دیگر تنها سایه‌ای نباشم که با غروب خورشیدم نابود شوم. و زمان در همین نقطه حسرت بار می‌ایستد. بی‌پاسخی به پرسش‌های درون ذهنم ... ملانکولیا بیشتر از آنکه روایت روابط علی و معلولی معمول زندگی انسان باشد، نقبی است به آن لایه‌های زیرین ضمیر. آنجا که انسان بی‌واسطه  با خودش روبرو می‌شود. این فیلم برای من ترسیم حس پنهانی درونم بود. درکی که هیچ‌گاه  قادر به بیانش نبودم. برای من تماشای این فیلم تجسم همه حس‌های ناگفته‌ام بود. بی دخالت عنصر مبالغه.