یک جایی هست که همه راه آمده دوباره پیش روی توست و انگار باید از نو آغاز کنی. انگار همه سال های عاشقی لمحه ای بود که دود شد و رفت و تو مانده ای با هزار هزار حرف ناگفته و هزار هزار آرزو. یک جایی آن قطار آخر در انتظار توست. تو می دانی که هستی ات گره خورده در همه طرد شدن ها و آرام نگرفتن هاست. روزی نه چندان دور نشسته بر باروی جاودانه عشق به مرغزار انبوه زیبایی و شکوه می نگری و قطره های باران شعر می شود و می چکد بر روی پیراهنت و تو لبخند می زنی و روزی دگر، با گریبانی آغُشته به اشک،در گمنامی، آخرین قطار را فریاد می کنی. دوست داشتم بدانم در آن واپسین لحظه درون سینه "آنا" چه می گذشت که سودای عشق را پیچید درون بغچه ای و خود را رساند به آن آخرین ایستگاه. دوست دارم باور کنم که هر چه بود آرام بود که عاشق مستحق مرگ قهرمانان است...خنجری در سینه،ایستاده رو به آفتاب، با لبخندی تلخ بر لبی تشنه از آرزویی که هیچ گاه ندید و نچشید.